جام جان

الف لام میم حسین علیه السلام

الف لام میم حسین علیه السلام

- اندازه متن +

🌻🔆🔆🌻

🔹شب سوم محرم
📅 تاریخ: 1404/04/07 – 03 محرم 1447
✨ جلسه: مشکات نور
🎤 سخنران: استاد علی ساعی
🩸 ای کاش در شمار آن ارواح بودیم…

اسلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره و الوتر الموتور…
ای کاش ما هم جای آن ارواحی بودیم
که در جان حجت خدا، امام حسین علیه‌السلام، حلول کرده بودند.

آن ارواح پاک، در جان امام‌شان ذوب شده بودند
و به آن مقام رفیع رسیده بودند.

آه… جای غبطه است!
باید که هر لحظه بگوییم:
یالَیْتَنی کُنْتُ مَعَکُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً
ای کاش ما هم جای آن ارواح بودیم،
حسین‌شناس بودیم…


🔥 مشتعل به نور امام؛ نه صرفاً همراه

آن حجت خدا را می‌شناختیم
و عاشقانه‌ترین بندگی خدا را از خودمان بروز می‌دادیم.

امام حسین علیه‌السلام، یاران‌شان را مشتعل نکردند،
بلکه آنان را به نور خالص تبدیل کردند،
و راهی آن وادی اعظم نمودند.

ای کاش ما هم حسین‌شناس بودیم…
ما در «الف، لام، میمِ» امام حسین علیه‌السلام مانده‌ایم!
ما هنوز در معرفت امام، راهی نشده‌ایم،
سیری نکرده‌ایم، سلوکی ننموده‌ایم.

بدون حجت خدا، عبادت و بندگی خدا، محال است!

یا انسان باید خودش حجت خدا باشد
ـ که نیستیم و نخواهیم بود ـ
یا باید همراه و هم‌دم حجت خدا گردد.

وگرنه، عبادتش بی‌معناست.

تا به امام حسین علیه‌السلام و دیگر ائمه علیهم‌السلام وصل نگردیم،
خدا را بندگی نکرده‌ایم.


🧭 تا حسین‌شناس نباشیم، عاشق نخواهیم شد

چگونه متصل گردیم؟
چگونه مربوط گردیم؟
باید به معرفت حجت خدا برسیم…

اگر نه، گم می‌شویم.
و إن لم تعرفنی حجتک، ضللت عن دینی.

یعنی از جاده بندگی خارج می‌شویم.
بدون حجت، انسان از مدار بندگی بریده و سرگردان می‌شود.

پس، وظیفه‌ی هر شیعه این است که امامش را بشناسد.
امامش را شناخت، یعنی گوش یافت، شنوایی به‌دست آورد،
دیدگانی بینا یافت، عصبی حسگر.

بدون امام، انسان به واقع مرده است.
با غبار، هیچ تفاوتی ندارد.
هر نسیمی، او را جابه‌جا خواهد کرد.

ما تا حسین‌شناس نباشیم،
عشق‌شناس نخواهیم شد.
طعم و لذت دیدار خدا را نخواهیم یافت.

با حسین است که می‌توان:

  • طعم عبادت و بندگی را چشید
  • عاشق شهادت شد
  • عاشق دیدار خدا شد

چگونه به معرفت امام حسین علیه‌السلام برسیم؟
این آسمان، برای نظاره کردن نیست؛
این آسمان، برای راهی شدن است.
این، راه است… طریق است… طرایق است…

من باید راهی شوم.

چرا خدا میقات خود را در آن‌سو قرار داده است؟
طریق خدا، اول میقات خداست.
تا به مقصد دیدار خدا برسم،
باید با حسین راهی شوم.

با حسین راهی شوم…
این راه، خودش راهی است.
خودش راه می‌رود.
در فرا راهی.

عجب طریقی است…
که به فرا طریق، طی فرا طریق می‌کند.

من با حسین باشم، همیشه به مقصدم.


🌌 راهی در مقصد، مقصدی در راه؛ سلوک در آسمان حسین

در خودِ مقصد، راهی هستم؛
به راهی فراراهی رسیده‌ام.
یعنی به فراتر از راه، رسیده‌ام.

کار من آن است که:
حسین‌گردی کنم، حسین‌نوردی کنم، حجت‌نوردی کنم.

و آن حجت خدا نیز، خود می‌رود،
و مرا نیز با خود می‌کشاند.

به کجا؟
به آن “ناکجاها” مرا خواهد کشید.

پس فقط به آسمان نگاه نکنیم،
به آسمانِ امام حسین علیه‌السلام نگاه کنیم،
هم نگاه کنیم، هم در آن آسمان به پرواز درآییم.

نور آن آسمان را بگیریم،
جان‌مان، روح‌مان، جسم‌مان، تک‌تک اعضا و جوارح‌مان را روشن کنیم،
که دروازه‌های قرب خدا گشوده خواهد شد.

آری، آن نور می‌گشاید.
نور حسین می‌گشاید.

من باید با رموز حسینی آشنا باشم،
که جانم گشوده باشد.

کافی‌ست وارد مناجات امام حسین علیه‌السلام شوم،
خودش باز می‌شود.

یک‌آن می‌بینم در مقصد هستم.
حسین، با ما چه می‌کند؟
با مناجات‌هایش، خطبه‌هایش، محبت‌هایش…

مبادا “باب‌های حسین” را فراموش کنیم.

بدون کلام امام حسین علیه‌السلام،
بدون فهم مناجات‌های ایشان،
هر که ادعا کند حسینی است،
محب حسین است، دروغ می‌گوید.

چون:
محبت، با معرفت می‌جوشد.
کسی که معرفت ندارد،
تنها مدّعی‌ست.


🌊 از نَم محبت، تا بحار حسین

آن نَم محبتی که هست،
باید به دریای محبت حسین برسد.
مبادا به همان نَم قانع شویم.

حسین، بحر خورشان است؛
بلکه بحار، بلکه آسمان، بلکه آسمان‌هاست؛
بلکه ستاره‌ها، بلکه همان “سِدرَةُ المُنتَهی”،
بلکه همان “قابَ قوسَین أو أدنی”.

با حسین باید راهی شوم.

معرفت حسین، مرا متحول می‌کند.
علم انسان را روشن می‌کند.
حسین، علم ناب خداست.
همان علم غیب خداست.

نَفَس جان حسین، همان عشق خداست.

با این دستگاه عشق،
به کجاها که نمی‌توان رسید!

راه‌ها باز است،
دروازه‌ها گشوده است.

علم، انسان را تغییر می‌دهد.
نور، انسان را دگرگون می‌کند.
نور خدا، با انسان چه می‌کند؟

هم خُلقش را، هم خَلقش را،
هم صورتش را، هم سیرتش را.

منِ مدّعیِ عشق حسین،
باید متحول می‌شدم.
صورت و سیرتم تغییر می‌کرد.

چرا عوض نشده‌ام؟
چون گویا حجابی هست
که نتوانسته‌ام آن علم و نور خدا را به دلم برسانم.


🕊 از برگِ درختِ حسین تا صفحه‌ی خفیه‌ی صحیفه‌اش

حسین، “حسین” است.

عبادت و بندگی خدا را تازه کرد.
با طوافش ساخت، الماسش کرد.
در عرصه‌ی بندگی خدا، تحولی آفرید.

انبیا را حیران ساخت،
انگشت‌به‌دهان‌شان کرد.

حسین، است.

من از حسین چه گرفته‌ام؟
اگر حسین‌شناس بودم،
اگر شیعه‌اش بودم، چه می‌شد؟

شیعه یعنی برگ و شاخه و میوه‌ی همان شجره.

وقتی آن شجره، عبادت می‌کند،
برگ هم در عبادت است.
وقتی درخت رشد می‌کند، برگ و میوه‌اش هم رشد می‌کنند.

کدام درخت است که رشد کند
ولی شاخه‌ها و برگ‌ها و میوه‌هایش ساکن بمانند؟!

شیعه، یعنی برگِ آن شجره‌ی حسین.
و حسین، محبوب خداست.
در حال پرواز است، به‌سوی “سِدرَةُ المُنتَهی”.

من به کجا رسیده‌ام؟

اگر مانده‌ام،
رشد ندارم.
بیم آن می‌رود که به آن شجره وصل نیستم.
بریده‌ام.

اگر نشاط بندگی را نمی‌یابم،
بریده از شجره‌ی خدا هستم.

ما در اولِ دفتر امام حسین علیه‌السلام مانده‌ایم.
ما کی صفحه‌ی آخر کتاب حسین را قرائت خواهیم کرد؟

معرفت حسین، یعنی قرائت کاملِ صحیفه‌ی خدا.
تا این صحیفه را از بَرِ دل و هضم نکنم،
به معرفتش نرسیده‌ام.

در حالی که:
خدای ما، هر لحظه در شعونات است،
هر لحظه در حال نگارش.

قلم خدا، بر کتاب حسین کشیده می‌شود،
بر صفحاتش افزوده می‌شود.

و من؟
هنوز در اول دفتر حسین مانده‌ام.

کی به سراغ صفحات خَفیّه‌ی امام حسین علیه‌السلام خواهم رسید؟

خدای متعال، با حسین چه می‌کند؟
حسین، عاشق خداست.
یا شاید خدا، عاشق حسین است؟

آیا می‌توان از خدا سبقت گرفت؟
نه، نمی‌توان.

با حسین چه می‌کند؟
با جلوه‌ها و زیبایی‌هایش؟

من هنوز در “جمال قدیم” او مانده‌ام،
که آن را هم ندیده‌ام!

توجهات و نظر خدا، در هر لحظه بر جمال حسین است.

یک نظرش، چه می‌کند با عالم؟

با “سینِ” او، و آن “جمال اعلی”، چه می‌کند؟

هر آن، هنری تازه به پا می‌شود.
قیام و قیامت به پا می‌کند.


🕯 ما بر حسینیم، اگر از او جدا مانیم مرده‌ایم

ما، بر حسینیم…
آهنگ حسینیم.

اگر معرفت حسین، در دل‌مان بنا نشود، باخته‌ایم.
کسی که حسین را نیابد،
و از او جدا بماند،
مرده است.

آن کسی که به معرفت آن حضرت نرسیده،
اما مدعی “حسینی‌گری” است،
شاید این ادعا، دروغی باشد
که بر کفاره‌ی اعمالش افزوده شود.


🧎‍♂️ بندگی باید هر لحظه نو شود

انسان باید، هر لحظه بندگی‌اش را تازه کند.
در عرصه‌ی بندگی خدا، ساکن ماندن یعنی زیان.

عبادت باید رو به جلو باشد، پیش‌تاز باشد،
ظریف‌تر و زیباتر شود.

چگونه؟
با امام حسین علیه‌السلام…

اگر رفاقت داشتیم، عبادت‌مان هر لحظه تازه می‌شد.

امام حسین، دنیا را جابه‌جا نمود.
بی‌معرفت، کوری است؛
کور دلی، کور چشمی.

کسی که معرفت ندارد، هیچ ندارد.
کور محبت است.
ما هنوز، محبت را تجربه نکرده‌ایم.

اگر وصل می‌شدیم به آن دستگاه…
(خودم را می‌گویم)
اگر وصل می‌شدم،
آن عشق حقیقی را می‌یافتم.

می‌دانستم که این عشق، خودش راه است،
برای رسیدن به فراسوی عشق.

معرفت است که انسان را به درک و زیبایی می‌رساند.
بدون معرفت، هیچ درکی از زیبایی ممکن نیست.

جهان امروز، از زیبایی عقب مانده است.
در نازیبایی‌ها، به دنبال زیبایی‌ها می‌گردد.
چرا؟
چون چراغ فطرت‌شان در حال خاموشی است.

آن معرفتِ فطری، که باید مشتعل می‌شد،
در حال خاموش شدن است.

درک زیبایی گل،
فقط با علم و معرفت میسر است.

اگر معرفت باشد:
من زیبایی گل را حس می‌کنم،
عطر خوش آن را،
زیبایی کوه را،
عظمت خلقت را.

اگر معرفت نباشد:
کور زیبایم.
زیبایی را درک نخواهم کرد.

با معرفت است که لذت را درمی‌یابم.
هرچه معرفت بالاتر رود،
لذت هم عمیق‌تر می‌شود.

اگر ارتباطم با حجت خدا ضعیف شود،
از خاک هم کمتر لذت خواهم برد.

در نهایت، در همان خاک مدفون خواهم شد.
و نخواهم توانست به آسمانِ بالاتر سر بزنم.

آن لذتی که باید از مسیر حسین بچشم،
نخواهم چشید.


🧠 راز «اللهم عرفنی حجتک»؛ درک پیام خلقت

راز دعای “اللهم عرفنی حجتک” را دریابم.
رابطه‌ام را با جهان هستی حفظ کنم.

گل، پیک خداست.
منِ ناظر، با همان معرفت باید گل را بخوانم؛
پیام خدا را بگیرم.

زیبایی، لذت… از همان کانونی می‌آید
که پیام خدا در آن شنیده شده است.

این همه گل، این همه مناظر…
همه پیک خدا هستند.

اما…
پیک اعظم خدا، حجت خداست.
امام حسین علیه‌السلام، حجت خداست.
حضرت مهدی، صاحب‌الزمان، پیک اعظم خداست.

مبادا در اول معرفت ائمه بمانم!
مبادا در صفحه‌ی اول کتاب حسین بمانم!

آری، این عزاداری نعمت است،
اما مقدمه است!

مبادا خود را خلاصه در عزاداری کنم.
عزاداری، روح و جان است.

با این عزا،
باید به پرواز درآیم.
باید کل جهان هستی را حسینی کنم،
کربلایی، عاشورایی.


🕊 عزاداری مقدمه است؛ نه متن زندگی حسینی

عزاداری، مقدمه است؛
متن نیست.

باید این روح را به کل جهان هستی،
به تمام جهان وجودمان بدَمیم.
کل جهان، حسینی گردد.
قیام حسینی کنیم.

بر علیه شرک، کفر، گناه، فسق و فاسقان.

هرچه سوادمان قوی‌تر،
حزن‌ و لذتمان افزون‌تر.

چگونه سواد حسینی خود را بالا ببریم؟
ما چقدر درباره حسین،
به تفکر و تعقّل نشسته‌ایم؟

آیا زمانی اختصاص داده‌ایم
که درباره این کتاب خدا تفکر کنیم؟
تدبر کنیم؟

اگر نکرده‌ام…
اگر می‌کردم…
به خدا قسم، همان خدا، معرفت حسین را در دلم می‌انداخت.
نفوذ می‌داد.
دگرگون می‌شدم.

معرفت از آنِ خداست؛
تفکر و تعقل، تلاش و طلب من است.
از جانب خدا تا به آن معرفت و فیض اعظم برسیم.


🌊 ذوب در آغوش اسماء حسینی خدا

من که غرق عظمت خدایم،
همه غرق علم خدایند.
علم خدا، همه را فرا گرفته است.

مگر اسماء حسینی خدا،
همه چیز را در آغوش نکشیده است؟

پس من چرا نمی‌توانم غواصی کنم؟
اگر آن اسماء و جمال و جلال خدا،
مرا احاطه کرده‌اند،
پس چرا حس نمی‌کنم؟

مشکل کجاست؟

من باید ذوب می‌شدم درون عظمت خدا،
در آغوش عظمت خدا.
چرا نشدم؟

مگر حسین، اسم اعظم خدا نیست؟
چرا من در حسین ذوب نشدم؟

مگر من در محیط حسین نیستم؟
بیرون از محیط حجت خدا نیستم…
پس چرا ذوب نمی‌شوم؟

کدام حس؟ کدام عصبم بریده است که خبر ندارم؟

من، کی عترت خدا را قرائت خواهم کرد؟
کی قرآن را قرائت خواهم کرد؟

قرآن را می‌خوانم…
و هیچ تأثیری نمی‌پذیرم.
غرق قرآنم؛ بی‌خبر.


📚 حسین‌دانان، نماز‌خوانان؛ کجایند؟

من باید با قرآن و عترت،
کل این جهان هستی را می‌خواندم،
تفسیر و تأویل می‌کردم.

ثَقَلین یعنی این.
نور خدایند.
من باید با این دو،
تمام ظلمت‌های جهل را محو می‌کردم.

اما چه شده؟
خودم تبدیل به جهل شده‌ام. چرا؟
چون بریده‌ام.

حسین‌خوانان کجایند؟
حسین‌دانان کجایند؟
نمازخوانانی که عروج می‌کنند، کجایند؟

آن‌هایی که حسین می‌خوانند و با او به ناکجاها می‌رسند…
منِ مدّعیِ حسینی‌گری،
چند حرف از حروف او را یاد گرفته‌ام؟

کسالت در بندگی خدا ممنوع است.
آن‌کس که حسینی است،
در عرصه‌ی بندگی خدا طوفان می‌کند.

و من…
هنوز گردی به پا نکرده‌ام.

پایم، هنوز راه نیفتاده.
رو به جلو نشده است.

پس کی به آن مقام خواهم رسید؟
کی با حسین خواهم بود؟

پس خودم را محاسبه کنم.
گرد و غبار غفلت، وجودم را گرفته.
بی‌خبر، بی‌حس،
ساکن مانده‌ام.
و مرده‌ام.
خبر ندارم…

درباره نویسنده

علی ساعی

ثبت کامنت
0 کامنت

نظرتون در مورد این پست چیه؟

Leave a Reply