جام جان

امام سجاد علیه السلام پیش‌تر از عشق

امام سجاد علیه السلام پیش‌تر از عشق

- اندازه متن +

🌼🔆🌼سابق عشق🌼🔆🌼
🔹شامگاه شهادت امام سجاد علیه السلام
📅 تاریخ: 1404/04/17 – 17 محرم 1447
✨ جلسه: مشکات نور
🎤 سخنران: استاد علی ساعی
📝 برخی موارد مطرح شده در جلسه:


🕌 سجاد؛ امیر عشق و مناجات

السلام علیک یا زین‌العابدین، یا زین‌المتهجدین،
السلام علیک یا امام‌المتقین،
السلام علیک یا ولیّ‌المسلمین،
السلام علیک یا قرة‌عین‌الناظرین.

شامگاه شهادت سیدالساجدین، آقا علی‌بن‌الحسین علیه‌السلام،
عرض تسلیت به ملکوتیان عالم، با نوای صلوات بر محمد و آل‌محمد.

امام سجاد علیه‌السلام، امیر عشق و مناجات،
فرمانروای اعظم زیبایی و لذت و نشاط عشق،
پادشاه عاشقی، ثابت زیبایی، قرة‌عین الرسول ﷺ.

بابی بدیع، غریب، عجیب در عرصهٔ بندگی خدا.
خدایا، سجادت را به ما بشناسان.
کیست سجاد؟ واقعاً کیست سجاد؟

خدایا، اگر بشناسیم،
در عرصهٔ بندگی تو چه‌ها که نمی‌توانیم بکنیم.

شناخت امام سجاد علیه‌السلام، گذر از مرزهای بندگی است؛
سبقت از بندگی است.

هرکس سجاد را شناخت، از عشق و عاشقی سبقت جست.
این خاصیت مناجات‌های امام سجاد است:
کام آدمی را به فراسوی عشق عادت می‌دهد،
مزهٔ آن‌سوی عشق را به کام‌مان می‌چشاند.

این خاصیت سجاد است.
این معرفت سجاد است.
سجاد، چه می‌کند با روح و جان ما؟
زیر و رو می‌کند.

این سجاد، فراسوی عاشق شدن را به ما می‌نمایاند.


✨ سجاد؛ راه‌نمای ما به آن‌سوی صفات

سجاد نشان داد که محبت، عشق، تنها یک جاده است.
نشان داد که فراسوی عشق هم هست.
فراتر از مزهٔ عشق هم هست.
فراتر از لذت هم هست.
فراتر از زیبایی هم هست.

امام سجاد علیه‌السلام یادمان داد
که باید خودمان را به آن‌سوی تمام صفات برسانیم.

امام سجاد علیه‌السلام یادمان داد:
اسمای حسنی خدا، سفینه‌های خدا هستند،
برای رساندن ما به آن‌سوی خود اسما.

عجب! من چه می‌گویم؟
از چه فضایی سخن می‌گویم؟
آیا چشیده‌ام؟ نچشیده‌ام!
پس چه می‌گویم؟

آیا علامت و علائمی از حضرت به ما رسیده است؟
قطعاً که رسیده است!

ما غرق در سجادیم و خبر نداریم.
به خدا، شناوریم در روح امام سجاد علیه‌السلام.

با تمام وجودش ما را غرق خود ساخته است.

من باید سجاد را بفهمم،
تا مزهٔ اعلی بندگی خدا را بچشم.

بدون سجاد، امکان ندارد!
راه، قریب است، حجابی است…
بدون هیچ‌گونه سطر، خودِ حجاب خداست!

آن حجابی که سطر و پرده‌ای ندارد.

این همه مناجات‌ها از کجا می‌آیند؟
این پرده با ما چه می‌کند؟
چه رازهایی را فاش می‌کند؟ آشکار می‌سازد؟

ما را خودش می‌برد.

امام سجاد علیه‌السلام یادمان داد تا خودمان تبدیل شویم
به آن مناجات خدا!

هر آن نوازندهٔ کوی عبادت و بندگی،
وقتی می‌خواهد خدایش را بخواند،
مزهٔ ما را در این جهان هستی بپراکند، بگستراند.

چه می‌گویم؟ نمی‌دانم…
شاید اندکی از “شراب طهور” سجادیه چشیده‌ام.

📖 صحیفه سجادیه؛ تجلی غیبت عظمی درون ما

ولی به یقین، صحیفهٔ سجادیه خود امام سجاد است؛
صَوت امام سجاد در غیبت عظما هستند.

در غیبت هستند…
این صحیفه‌ای که ما مشاهده می‌کنیم،
در غیبت غفلت من است!

من غافلم…
فطرت مرده‌ٔ من است،
فطرت نیمه‌جان افتاده،
غافل‌ام.

نمی‌بینم.
صحیفه سجادیه را می‌خوانم،
نمی‌فهمم،
چون آن فطرت سجادیه‌ام در جانم خفته است.

بیدار نشده‌ام.
آن امانت سجادیه در جان من است.
چه بسا کشته‌ام، خبر ندارم.

من باید با سوخت صحیفه سجادیه،
به آن‌سوی سدره‌المنتهی بپرم!
از تمام عاشقان عالم سبقت بجویم،
در صف ملائک و انبیای عظام قرار بگیرم.

من، صحیفهٔ سجادیهٔ فطرتم را خاموش کرده‌ام…
خبر ندارم!

من، تک‌تک نور ائمهٔ اطهار علیهم‌السلام را منجمد ساخته‌ام.
نورشان را نمی‌گذارم بدرخشد.
مانع ضیاء انوار خدا هستم.

خدا، تمام انوار را در جان من به ودیعه گذاشته است؛
من مانع درخشش آن‌ها هستم.

صحیفهٔ سجادیه، به غیبت عظما است.
یاران سجادیه، به غیبت عظما هستند،
به غیبت کبرا هستند.

کسی سراغ امام سجاد علیه‌السلام را نمی‌گیرد،
تا امام، رازهای کربلا را برای او بگشاید.

راز می‌گوید.
امام سجاد، راز عاشورا را در جان دارد.

می‌گوید. گفته است. بارها گفته است.
پس چرا من نشنیده‌ام؟
من می‌بایست عاشورایی می‌شدم.
شده‌ام؟ نشده‌ام!

من، مجروح حسینی هستم؟
نیستم.
جراحات حسینی در جان من نیست.

اگر نباشد، نبودم.
غایب بودم.


⏳ عاشورا، صحیفه و پرش در زمان

من چرا در عاشورا باید غایب باشم؟

آن فردی که به نجوا به گوشم گفت:
“باید از زمان سبقت بجوییم،
مانع شهادت امام حسین علیه‌السلام
به دست دجالان شویم…”

چگونه این حال به او دست داده بود؟
می‌خواست بپرد، به آن زمان برسد!

می‌خواست “آب” شود، جاری شود،
به آن‌سوی تاریخ!
چگونه؟

طعمی از صحیفه یافته بود.
و یافته بود…

چه اسرارها می‌گفت!
راه افتاده بود…
دست گرم سجادیه، او را در بر گرفته بود،
و حرارتش، او را حامل اسرار کرده بود.

آنچه ما می‌بینیم،
ظاهر است…
باطن، چیز دیگری‌ست.


🌫 جهان در غیبت کبری فرو رفته است

همه چیز در غیبت کبری و عظما است.

نماز هم به غیبت است… نیست؟
هست.
حج؟
هست.
زکات، عبادت، بندگی؟
همه به غیبت‌اند.

توحید، به غیبت اعظم است.
نیست؟
هست!

اخلاق؟
تعطیل.
اعمال صالحه؟
تعطیل.

کو بازار بندگی خدا؟
خلایق، مستِ جهل‌اند.
در جهل خویش غوطه‌ور هستند.

خبائث میدان‌دار است.
انسان، در زنجیر است…
و به این زنجیر شدن افتخار می‌کند!

شیاطین، او را به زنجیر کشیده‌اند،
و او به همان زنجیر فخر می‌فروشد.

طبیعت در حال نابودی است…
نیست؟
در حال احتضار است.

کسی خبر ندارد!
همه استقبال می‌کنند از این وضعیت…

انسان، تبدیل به عروسک خیمه‌شب‌بازی شیاطین شده است.
نشده است؟
شده است!

مسخرهٔ شیاطین است، این انسان…
چه کنیم؟!

📚 آن‌ها که گمان می‌کردیم… مقصران‌اند!

روزی، عَجَل خواهد رسید،
کار تمام خواهد شد.

روزی خواهد آمد
که همان‌هایی که صحبت‌شان شد،
همچون زباله‌ای درو ریخته خواهند شد.

کیان هستند؟

خدایا، به دادمان برس.
مایی که همه‌چیز را محجور ساخته‌ایم.
از قرآن و عترت گریخته‌ایم.
از حقیقت قرآن و عترت، گریخته‌ایم.

قرآن را به دست می‌گیرد،
با آوای خوش می‌خواند…
اما محجور است!
به دست ما متروک است.
ما قرآن را رها کرده‌ایم.

بواطن آسمان قرآن را نمی‌نگریم.
لحظه‌ای چشم به آسمان آن نمی‌دوزیم،
به کرانه‌های آن سر نمی‌زنیم.


👁 امام سجاد (ع) به جابر: گمانت را اصلاح کن

من از چه سخن می‌گویم؟

امام سجاد علیه‌السلام در آن روزگار،
خطاب به جابر چنین می‌فرماید:

“ظن خود را اصلاح کن ای جابر، اندیشه‌ات را کوتاه کن.”

جابر، نگاه کرده است،
اندکی از افراد را یافته که گویا خالص‌اند،
خاک دریای عترت‌اند.

به آن‌ها اشاره می‌کند،
از مقامات والایشان سخن می‌گوید.
می‌گوید آن‌ها رسیده‌اند،
طعم شما را چشیده‌اند،
راه یافته‌اند…

حضرت می‌فرماید: ای جابر!
(اشارهٔ کوچکی به جابر است، گویا خود نیز از آنان است)

“جابر، ظن خود را کوتاه کن. آن‌ها مقصرند!
در حق ما کوتاهی کرده‌اند.
آن‌هایی که خیال می‌کنی خاک کوی ما هستند،
آن‌ها مقصرند!
از یاران تو نیستند!”

نمی‌فرماید: از یاران من نیستند،
می‌فرماید: از یاران “تو” نیستند.

اگر جابر از نزدیکان حضرت باشد،
یعنی فقط چند نفری مثل جابر هستند.


🔐 سجاد؛ خزانه‌دار اسرار عاشورا

از مقصران سؤال می‌کند…
آن‌ها در معرفت ائمه، تقصیرکارند.
در آن چیزی که الله، معرفت اولیائش را واجب کرده است،
کوتاهی نموده‌اند.

حضرت می‌فرماید:

“من می‌شناسم… از میان آن‌ها،
خیلی اندک نفراتی پیش من می‌آیند،
سلام می‌کنند،
آموزش می‌بینند،
اسرار ما را یاد می‌گیرند،
مکنونات و سریات و خفیات ما را از من یاد می‌گیرند،
پنهانی‌های علوم ما را از من می‌گیرند.”

کیست که به سراغ سجاد رفته باشد؟
که او را تعلیم داده باشد؟

ظاهر را می‌شکافد، باطن را می‌نمایاند.

به خدا، این مناجات سجادیه باطنی هم دارد.
این ظاهرِ خوشِ صحیفه،
انسان را به پرواز درمی‌آورد.

به خدا، باطنی دارد!
باز باطنی دارد!
ارض و سمایی دارد!
سرّ و مکنوناتی دارد!
بطونی دارد!
علومی پنهانی دارد!

خود امام سجاد علیه‌السلام، خزانه‌دار خویش است.
یاد می‌دهد.

کافی‌ست ما با خلوص،
سر خزائن سجادیه بنشینیم.
ادب را رعایت کنیم.


🕯 بقیه‌ی باقی‌مانده: حلقه‌ای به مهدی (عج)

امام می‌فرماید:

“فلان ابن فلان که تو می‌گویی…
آن‌ها برادران تو هستند.”

امام، باقی‌مانده‌ای برای آن‌ها باقی گذاشته.
آن باقی‌مانده را نیافته‌اند،
از ما نگرفته‌اند.

آن “بقیه”‌ی سجادیه چیست؟
که ما باید از مظهر امام بگیریم.
اگر نگیریم…

همان سخنی‌ست که دربارهٔ یاران ۳۱۳ گفته شده.

آن باقی‌مانده**،
**حضرت مهدی (عج) است.
“بقیة‌الله اعظم.”

اگر آن بقیه را درنیابیم…
آنجا بازنده‌ایم!

ما تک‌تک امامان را در معرفت‌شان نیافته‌ایم.
اگر نیابیم، عقب می‌مانیم.

دیگر اسراری که باید شکافته شوند،
نمایان نمی‌شوند.

☀️ اگر خورشید ولایت در ما طلوع کند…

چه بسیار افرادی که خود را رسیده می‌پندارند،
در حالی‌ که در ولایت کال‌اند.
به خدا، کال هستند.

ولایت، به سر و صدا نیست!
محبت عترت، به ادعا نیست.

باید اثبات شود.
مدّعی همیشه روسیاه است.

روسیاه آن کاستی، باید برطرف شود.

ما کجا ایستاده‌ایم؟
به کجای خورشید نگاه می‌کنیم؟
آیا علم به ستاره داریم؟ یا نداریم؟

ما از دور به ستاره می‌نگریم،
ما از دور به صحیفهٔ سجادیه می‌نگریم،
همان‌طور که به ستارگان نگاه می‌کنیم…

می‌خوانیم، اما از دور.
امام را از راه دور می‌خوانیم.

باید از نزدیک، صحیفهٔ سجادیه را بخوانیم.
همین من، که جاهلانه آن را می‌خوانم، مست می‌شوم!

اگر عالمان بخوانم،
چه اتفاق عظیمی در من تحقق می‌یابد؟


🌸 اگر نور امام بر خاک دل بتابد…

یک نور، چه می‌کند؟
نور خورشید با گل و گیاه، با دانه، با خاک،
چه می‌کند؟

گلش می‌کند، معطّرش می‌سازد، زیبایش می‌کند.

اگر آن گل، علم آن علوم را داشت،
می‌توانست تمام ذخایر خورشید را بگیرد.
چه می‌شد؟

ما اگر از محضر عترت، انوار خدا را
با علم و معرفت دریافت کنیم،
در ما چه تحولی رخ می‌دهد؟

ما چه می‌شویم؟
یا بهتر بگوییم: چه نمی‌شویم؟

به کجاها که نمی‌توانیم برسیم…!


🌀 اگر خورشید غروب کند… چه می‌ماند؟

اگر یک لحظه، این خورشید از آسمان ناپدید شود،
چه اتفاقی می‌افتد؟

جهان از هم می‌پاشد.
ظلمت فراگیر می‌شود.
جاذبه به یک‌باره قطع شود، معلق می‌شویم.

سنگ سرگردان در میان ظلمات،
سرمای جان‌گیر،
زلزله‌های ویرانگر می‌گیریم… نمی‌گیریم؟
می‌گیریم!

ما خواسته یا ناخواسته،
تحت احاطهٔ انوار خدا هستیم.
میان جاذبهٔ عترت قرار گرفته‌ایم.

مبادا قطع شود!

اگر علم به عترت یابیم،
چه اتفاقی در ما می‌افتد؟


🌌 من نمی‌توانم “منّ و سلوی” آسمان را صید کنم…

به آسمان نگاه می‌کنیم…
از هر یک از ستارگان،
به خدا، بهره‌هایی، روزی‌هایی از ناحیهٔ الله
به سوی ما بارش می‌کند.

اما من نمی‌توانم صیدش کنم!
من نمی‌توانم آن “منّ و سلوی” کهکشانی را
خوراک جانم قرار دهم.
اگر می‌توانستم… چه می‌شد؟

خدایا!
این همه کهکشان و سحابی که نمی‌توانیم بشماریم،
هرکدام اثری بر ما دارند.

ما باید تمام نیروی این کائنات را جذب و از آن تغذیه کنیم.

حال این آسمان‌های ملکوتی،
که کل کائنات را احاطه کرده‌اند،
خدا کلیدی در دل ما گذاشته است…
تا با آن باز کنیم.

به یک‌باره، تمام نور را، انوار خدا را،
صاحب شویم.

پس چرا نمی‌توانم آن کلید را بچرخانم؟

🌊 اگر آب‌تان ناگهان در زمین فرو رود؟

به من خبر دهید:
اگر ناگهانی، این آب شما در زمین فرو رود،
کیست که آب گوارا برای شما بیاورد؟

محو می‌شود؟
بله، به خدا محو می‌شود!

خدا، آن نعمتی را که کفران کنیم،
از دست ما می‌گیرد.


🌗 اگر شب برای همیشه ادامه یابد؟

به من خبر دهید:
اگر خدا این شب را برای شما سرمدی می‌کرد،
الی الابد این شب را، تا روز قیامت گسترده می‌ساخت،
اجازه نمی‌داد تا روز شود…

آیا الهی غیر از الله هست
که باز برای شما روشنایی بیاورد؟

آن روشنایی ما کجاست؟
می‌تابد، از پشت ابر می‌تابد.

اگر تا روز قیامت گسترش یابد، چه می‌شود؟
اگر روز را سرمدی می‌کرد تا قیامت،
آیا الهی غیر الله برای شما شبی، لیلی می‌آورد
تا با آن به سکونت و آرامش برسید؟

آیا اندیشه نمی‌کنید؟


🪐 ما هنوز در زمین محبوس‌ایم…

فاصله ما از قرآن چقدر است؟
ما باید آسمان‌نوردی کنیم.
اما هنوز در درون زمین محبوس هستیم.

هنوز پا فراتر ننهاده‌ایم،
چون مسموم جهل هستیم.
به علم سوار نشده‌ایم.
اگر سوار شده بودیم،
کهکشان‌ها را فتح می‌کردیم.

آن سقیفه، نگذاشت!
مانع شد، جریان علم را گرفت.

امان از سقیفه‌های دل من…
امان از آن‌که من، هر لحظه مانع انتشار انوار خدا هستم.


📖 من هنوز سواد قرآن و عترت را کامل نکرده‌ام

نمی‌توانم با قرآن و عترت بیعت ببندم.
نمی‌دانم چرا…
هم‌پیمان شیاطینم!

منی که غرق گناهم،
هم‌پیمان شیاطینم.

پس کی این آسمان را تفجّر خواهم کرد؟
با کدامین سرعت؟

سرعتم کند است.
من کی این قرآن را فتح خواهم کرد؟

اگر فتح نکنم،
اساس‌نامه بندگی خدا را یاد نگرفته‌ام.

اگر عترت را از بر نکنم، بی‌سوادم!

پس من کی، سواد قرآن و عترت خود را به پایان خواهم رساند؟


🔑 آنی، تا آن‌سوی هستی… کلید در دل ماست

پس راز کجاست؟

من باید به “آنی”، از این سو تا آن‌سوی جهان هستی را
هضم کنم.

من چگونه تحت امامت امام خود باشم،
که به “آنی”، کل جهان هستی را حس کنم؟

همان‌طور که وجودم را حس می‌کنم،
این جهان هستی نیز باید پیکر من شود.

اگر نشود، باخته‌ام.

کور و کر و لال هستم،
مبادا که به احتجاج نرسم،
نرسم، مرده‌ام.


🎨 هنر خدا و رازهای عترت منتظر ماست…

من باید رازهای “هنر خدا” را دریابم،
حجایب و غرایب آن را…

من باید یکباره، اتمام لذت را درک کنم،
تا به آن‌سوی لذت بروم.

که همان “میقات خداست”.

عترت، منتظر ماست.

آن بندهٔ بی‌حجاب، خودِ حجاب است؛
یعنی واسطه‌ای برای رسیدن ما به آن‌سو.

کی قرار است من به آن‌سو بپرم؟

🕳 متعمقانِ بی‌عقل؛ سقوط از مرز توحید

کی باید بپرم؟ که نمی‌توانم بپرم…
رازش در کجاست؟
من در کجا خطا کرده‌ام؟

من، موجود آخرالزمانی، منحرف گشته‌ام؟

از امام سجاد علیه‌السلام دربارهٔ توحید سؤال کردند.
فرمودند:

“خدا می‌دانست در آخرالزمان،
اقوامی خواهند بود که تعمّق‌گرا هستند…
آن‌هایی که بدون عقل، فرو می‌روند،
می‌خواهند کاشف علوم ناب شوند،
اما بدون عقل!
تفکر نمی‌کنند…
تفکرات بسیار عمیق می‌کنند،
اما عمیقِ جاهلانه!
با جهل تفکر می‌کنند.”

به کجا می‌رسند؟ چرا با عقل تفکر نمی‌کنند؟

چون عقل، حد و مرز خود را می‌شناسد.
وقتی مسافرش از حد گذشت، او را می‌اندازد.
وقتی حد و مرزش را نشناسد،
از خود می‌راند و کوچ می‌کند.

آن متعمّقان در کالبد علوم خاص تعمق می‌کنند؛
عارف‌نمایان، فیلسوف‌نمایان، متعمّقان…

الله، سورهٔ توحید را برای هدایت اینان نازل کرد:

“قُل هو الله أحد، هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن…”


🧭 کجا افتاده‌ام؟ در مرز شرک!

پس اینجاست که افتاده‌ام…
و خبر ندارم.

در مرز توحید، من خود را انداخته‌ام.
از سر سفرهٔ قرآن، به سفره‌های دیگر پریده‌ام!

خود را نابود کرده‌ام.
مرزهای شرک را به‌جای توحید درمی‌نوردیده‌ام.

یک بخش خودشناسی،
مربوط به مرزشناسی ماست.

ما باید توصیفات خدا را از خودش بگیریم.
خدا، خودش را معرفی کرده است.
این شناسنامهٔ خداست.
خوراک معرفت ماست.

برای رسیدن به معرفت‌الله،
باید از همین آب و نان و نور، کار خود را شروع کنیم.

ما به چیز دیگری نیاز نداریم.
اگر خالصانه از نور توحید تغذیه کنیم،
شکوفه‌های توحید از وجود ما سر خواهند زد.


🌌 محبوب‌ترین قدم‌ها، جرعه‌ها، قطره‌ها نزد خدا

خدایا، چگونه تمام کنم؟
از کدام سخن امام سجاد بگویم
تا دلمان به پرواز درآید؟

امام زین‌العابدین علیه‌السلام خطاب به ابی‌حمزه ثمالی می‌فرماید:

“هیچ قدمی محبوب‌تر نزد خدا نیست
مثل دو قدمی که حضرت توصیف می‌کند.”

  1. قدمی که در صف “سبیل‌الله” بسته می‌شود؛
    در میان لشکر خدا قرار می‌گیرد.
    → این قدم، محبوب‌ترین قدم نزد الله است.
  2. قدمی که انسان به سوی کسی که از او بریده،
    برمی‌دارد تا صله‌رحم کند.
    → این هم محبوب‌ترین قدم نزد خداست.

🥣 محبوب‌ترین جرعه‌ها نزد خدا

هیچ جرعه‌ای محبوب‌تر نیست،
که به پای این دو جرعه برسد:

  1. جرعهٔ خشمی که مؤمن با بردباری فرو می‌برد.
    → محبوب‌ترین جرعه نزد خداست.
  2. جرعهٔ مصیبتی که مؤمن با صبر فرو می‌برد.
    → محبوب‌ترین جرعه نزد خداست.

💧 محبوب‌ترین قطره‌ها نزد خدا

و اما دو قطره محبوب‌ترین قطرات نزد الله‌اند:

  1. قطرهٔ خونی که در راه خدا ریخته می‌شود.
    → محبوب‌ترین قطره نزد خداست.
  2. قطرهٔ اشکی که در سیاهی شب می‌ریزد،
    و درخواستی در آن نیست،
    جز اینکه عرض بندگی به ناحیهٔ الله ازجَل ارسال شود.

🌹 امام سجاد؛ زیبایی در کلام گل‌ها و ستاره‌ها

امام سجاد ماست…
ستارهٔ ما، امام سجادمان است.

اگر از گل‌ها امام سجاد را بپرسیم،
چه‌ها که از زیبایی‌هایش نخواهند گفت؟

اگر از خورشید و ستاره‌ها بپرسیم،
چه‌ها که نخواهند گفت؟

اگر از حضرت مهدی (عج) بپرسیم…

🕋 لحظه‌ای که حجرالأسود، سجاد را استلام کرد

زمان: 08.07.25 – ساعت 22:46

آن‌چنان از جدّش سخن می‌گوید،
که کام تمام جهانیان را باز می‌گذارد.

فرزدق نیز سجاد را می‌شناسد،
اما به نوعی دیگر؛ به تمام نه، اما عمیق.

شناختی که در تاریخ ماندگار شده است.

آن قاتل حج، که می‌خواست حج بگذارد…
هنگام طواف، که خواست حجرالأسود را استلام کند،
به خدا می‌نالید.

به وقت استلام، برخی از شدت حال،
به حالت احتضار می‌افتند.

آن پلید خواست حجر را لمس کند…
ازدحام مردم مانع شد.
منبری آوردند تا بر آن بنشیند،
مردم بروند و او استلام حجر کند!

در این هنگام، دیدند امام علی‌بن‌الحسین علیه‌السلام آمدند.
ردایی داشتند، زیباترین چهره‌ها را داشتند،
معطرترین انسان روی زمین بودند.

راوی روایت می‌کند:
چگونه رایحهٔ امام سجاد را استشمام کرده است.

می‌گوید:
دیدم که زیباترین چهره را داشت،
ردایی پوشیده بود،
ازاری داشت،
خوشبوترین رایحه را از او استشمام کردم.

میان دو چشمش، اثر سجده بود.
پینه‌ خاصی بسته بود.
طواف کرد…

وقتی به موضع حجر رسید،
جماعت خود را کنار زدند تا حضرت بیاید و استلام کند.

نه اینکه حضرت، حجر را استلام کند؛
بلکه حجر، سجاد را استلام کند!

از هیبت و اجلال سجاد، کنار رفتند.
و حضرت، حجر را نوازش کردند.


🌠 فرزدق برخاست؛ ستایش از خورشید سجاد

هشام، خشمگین شد.

مردی شامی که حضرت را نمی‌شناخت،
خطاب به هشام گفت:

“این شخص کیست؟ که همه از هیبت او،
راه را برایش گشودند و به سوی حجر راهش را باز کردند؟”

هشام، از روی حسادت گفت:
“نمی‌شناسم.”

اما غیرت فرزدق جنبید!
ای شامی، اگر او نمی‌شناسد…
من می‌شناسم!

شامی با حرص و ولع گفت:
“او را به من معرفی کن!”

و فرزدق، آغاز به توصیف کرد…

“هشام! این عزیز آسمان و زمین را نمی‌شناسی؟
من می‌شناسم. تو نمی‌شناسی.
امامِ بُت‌ها، قدم‌های او را نمی‌شناسد،
یعنی خودش را نمی‌شناسد،
نمی‌تواند سجاد را بشناسد…
اما جای پایش را می‌شناسد.
خانهٔ خدا او را می‌شناسد!”


🌟 مکارم در او به پایان می‌رسد…

“این آقا، فرزند بهترین بندگان خدا در کل جهان هستی است.
این، تقی است. این، نقی است.
پاکیزه اوست، علم اوست،
این علی است… رسول خدا، پدر اوست.”

تاریکی‌های عالم، با نور او روشن می‌شود.
وقتی قریش، او را توصیف می‌کنند،
می‌گویند:

“کرامت و فضیلت، با او به پایان می‌رسد.
تمام مکارم عالم، در این حضرت جمع است.”


🌹 از زبان خودش بشنویم: من فرزند مکه و صفا هستم

و یک کلام از امام سجاد علیه‌السلام در تعریف خود:

“فرزدق، بیا…
تا من نیز از زبان خود، تعریف کنم…”

“هرکس مرا می‌شناسد، که می‌شناسد.
و هرکس مرا نمی‌شناسد،
به او از حسب و نسبم نمی‌گویم.

ای مردم!
من فرزند مکه و منا هستم.
من فرزند زمزم و صفا هستم.
من همان کس هستم،
که رکن را با اطراف ردایم حمل نمود…”

درباره نویسنده

علی ساعی

ثبت کامنت
0 کامنت

نظرتون در مورد این پست چیه؟

Leave a Reply