امام هادی جراح زیبائی و لذت
🌻🔆🔆🌻
🌼🔆🌼صفتبخش صفت اوست🌼🔆🌼
🔹 شب شهادت امام هادی علیه السلام
📅 تاریخ:1404/10/02 – 2 رجب 1447
✨ جلسه: مشکات نور
🎤 سخنران: استاد علی ساعی
📝 برخی موارد مطرح شده در جلسه:
امام هادی، جراح زیباییهای جان ✨
امام هادی جراح زیباییها، جراح لذات بر جان شیعیان محمد و آلِ محمد، تا امام هادی آن عصب لذت را بر جان ما جراحی نکنند، اگر عصب زیبایی را بر جان ما نکارند، ما تجربهای از زیبایی و لذت نخواهیم داشت. امام هادی ع رازها دارد، رازهایی فراتر از رازهای حضرت سلیمان دارد، شگفتیهایی دارد که از ذو القرنینها سبقت میگیرد، کل کائنات را در بر میگیرد. امام هادی است زینت رفعت محمدی است، امام هادی ع این خزینهی عظیم علم خدا، این راز روشناییها، این کلید تمام مسائل خلقت، راز بینایی، راز حیات، راز حرکت. امام یعنی پاسخنامهی خدا در روی زمین، هر سوالی که داریم پاسخش در جان حجت خداست. چه رازهایی که در جان امام هادی است هنوز گشوده نگشته است، هنوز کسی سراغ این خزینهالخزاین را نگرفته است. شماره و رتبهی من در این جهان هستی چقدر است؟ من در کدامین نمرهی این جهان هستی قرار دارم؟ کد کائنات من چند رقمی است؟ من در این پهنِ جهانِ هستی به چه شماره شناخته میشوم؟ تمام رازها با این شماره ارتباط خاصی دارد با حجج خدا در روی زمین، هرچقدر این اتصالات قویتر گردد، جان ما از نور خدا فربهتر گردد، شمارهی ما عالیتر خواهد بود، ما مقدم خواهیم بود در این جهان هستی. امام مظلوم نیستند، بلکه ماییم که به خود ظلم میکنیم، از جانب ما مظلوماند، چون دعوتی از آنان گرفتیم و ظلم در حقشان نمودیم. تمام دعوتنامهها در این این عالم دنیا خلاصه نمیشود، بلکه تمام دعوتنامهها از جانِ فطرت ما به ملکوت عالم فرستاده شده است و خدای مهربان پاسخ ما را داده است و حجج خدا را برای بالا بردن ما، رفعتبخشی ما فرستاده است و ماییم که در حق خود ظلم کردهایم. این سُلَّم عظیم خدا که ما را به بالاتر از بالاها میتواند برساند فراموششان کردهایم. ما چه بهرهای از امام هادی بردهایم؟ ما از نور و روشنایی فرار کردهایم. این عالم دنیا یک کلاس عظیم است، باید که فارغالتحصیل گردیم، دانشآموختهی این کلاس گردیم. بدون معرفت حجت، یعنی بدون خواندن این کتاب عظیم خدا، ما چگونه دانشآموختهی عالم دنیا خواهیم شد؟ هر رازی که در ارض است، هر رازی که در آسمان است، جوابش پیش حجت خداست و سطح ما به میزان سوالات ما سنجیده میشود. سوالاتم هرچه سنگینتر و وزینتر، رفیعتر باشد، مقامم به میزان همان سوالهایم، به میزان همان نیازهای والایم بالا میرود. اگر سطح نیازم در جمادی است، به همان جمادی میمانم، یا در سطح نباتی، یا بالاتر از آن به حیوانی، یا بالاتر از آن. وقتی انسان از شکم گذر میکند، به بالاتر از شکم نظر میکند، آنگاه است که سوالاتش، نیازش تا سطوح انسانی بالاتر میرود و از آن هم بالا میرود تا سطوح ملکی و از آن هم بالاتر میرود، آنگاه است که از آن هم بالاتر میرود و انسان از تمام این سوالات رها میشود.
نیازهای بهیمی و قطع ارتباط با حجت خدا 🕯
ما هیچ سوالی از حجت خدا نداشتیم، ما اصلا نیازی نسبت به حجت خدا نداشتیم. مگر حجت خدا برای چیست؟ مگر حجت خدا چهکاره است! من با حجت خدا چه میتوانستم بکنم نمیدانم، سطح ارتباطمان با حجت خدا تا سقف عاطفی من است، آن هم در سطح بسیار پایین عطوفت. اگر من، ارتباطم ارتباط نوری میشد، عبادی میشد، حالا اینجا نبودم، حجت خدا منتظر من نبود. نیاز من تا سطح بهیمی است، چون نیازم است به بهیمیت است، به خوردن، خوابیدن و نوشیدن فکر میکنم و بس، مغزم خشکیده است، دلم مرده است، چرا؟ چون نیازهای انسانیام را، عبادیام را کشتهام. ای کاش میتوانستم اشتهاسنجی کنم، اگر از من سوال کنند چه میل داری، چه خواهم گفت؟ اگر از من بپرسند حاجتت چیست، من چه حاجتی خواهم داشت؟ اگر سقف آسمان گشوده گردد و از من سراغ حاجتهایم را بگیرند، هرچه بخواهم بدهند، من چه خواهم خواست؟ من نمیدانم، سطحِ سطوح سوالاتم تا سطح، نهایتا تا سطح انسانیت است که بایستی از آن میپریدم، حاجاتم را میخواستم، دعایم چیست! حاجاتم چیست؟ وقتی من به اشتهای بدن خود مراجعه میکنم، بدنم به چه نیازی دارد، به کدامین شیرینی نیاز دارد، آیا سلولهای بدن من این دستور را به مغزم صادر میکنند! سرزمین جان مرا بیگانگان به اسارت گرفتهاند، نمیدانم آن میکروبهای ریز جانم را گرفتهاند، آن انگلها سلسلهی اعصابم را به تسخیر خود درآوردهاند، هرچه میخواهند اشتها دارند، طلب میکنند و من نیاز آنها را تامین میکنم، خبر ندارم. اگر به سراغ دل و رودهی خود روم، آن باکتریهایی که در آن هستند و نیازهای خود را طلب میکنند و من چون خود را رها کردهام و نیازهای اساسیام را فراموش کردهام، آنها هرچه دستور میدهند من مطیع آنها هستم، هرچه آن انگلها میخواهند من تامین میکنم. حال وارد دلم اگر شوم، اگر ملائک دلم را تسخیر کرده بودند، نیازهایی داشتم، نیازهای نورانی داشتم، روحانی داشتم و طلب میکردند و اشتهای مرا برمیانگیختند و من نیز به اشتهای آنها جواب میدادم، کل ملکوت اعلی را میبلعیدم. اما شیاطین دلم را تسخیر کردهاند و مغزم را به اسارت کردهاند، فرمان میدهند و من اجرا میکنم، خودم لاغر و آنها فربه میشوند، روزی میرسد که میبینم پوسیدهام و فقط آنها ماندهاند و من دیگر چیزی نمانده است. پس سفارش غذای شیاطین، من رستوران شیاطین بودم و خبر نداشتم، چون از حجت خدا بریدهام، اگر دلم را به یکباره به حجت خدا میسپردم، خوراکم اسماء حسنی خدا بود، به کمتر از آن رضا نمیدادم،
معادلهٔ چندمجهولیِ نفس و شجرهٔ طیبه 🌳
سیر من، سلوک من به نهایت خود میرسید، حال فهمیدم هنوز آن فطرتم به طور کامل راهاندازی نشده است، میبایست راهاندازیاش میکردم اما متصل به رایانهی شیطانی نمودهام، آنها مرا راهاندازی میکنند. اگر من فطرتم را متصل به حجت خدا میکردم و با ایشان راهاندازی میکردم، حجت یعنی رازی که خدا هر چیزی را در وجود او احصا کرده است، چه میشدم اگر با این رایانه راهاندازی میشدم، آفاق بلند هستی را تسخیر میکردم. حال من در کدامین نقطهی این شجرهی طیبه قرار دارم؟ آیا من نیز برگی از اوراق شجرهی عظیم محمدی هستم؟ اگر ورقهای از این شجره بودم میبایست که به شاهبرگ این شجرهی مبارک تبدیل میشدم، اوضاعم دگرگون میشد. اگر برگی از این درخت مبارک را میکاشتم میبایست همان درخت جوانه میزد شکوفا میکرد. آیا رسیدهام یا نرسیدهام یا حقه باختهام، سوختهام، خبر ندارم. من در درونم رازهایی دارم، وجودم یک معادلهی چندمجهولیِ خداست، میبایست من آن معادلات را حل میکردم آنگاه جانم را به مقامات والا باز میکردم تا سوالات جانم را، مجهولات جانم را حل نکنم قرار است چه کنم! آمده بودم بخوابم، بخورم، آنگاه بمیرم بروم؟ خدای متعال آن مبدا دانا و حکیم کار عبث نمیکند. من عهدنامهام را امضا کردهام و فراموشش ساختهام، کی وقت آن خواهد رسید؟ هنوز کرم وجودم به پروانه تبدیل نشده است، در همان کرمیت من مردهام، پس کی قرار است من از این پیله برون آیم، خارج شوم، پروانه شوم، خیز گیرم، کل کائنات را در بر گیرم؟ من چند پرده از پردههای سیاه را از دیدهام زدودهام چه برسد به پردههای نورانی، باید از ظلمات میگذشتم، سرزمین روشنایی را فتح میکردم و میگذشتم به فراسوها، سر میکشیدم، رازها در آن فراسوها است، نور پیک خداست، خبر از آن فراسوها آورده است تا من به آن فراسوها برسم، خودم را برسانم اما من در ظلمت خود فرو رفتهام، پس کی من به ثروت کل جهان خواهم رسید؟ اگر در این دنیا ثروتمند نگردم در آن دنیا خاسر و بازنده خواهم بود. من کی آن خزینهی عظیم خدا را به دست خواهم آورد، من خزاین خدا را کی کسب خواهم نمود؟ من کی به قرآن و عترت چنگ خواهم زد، کی؟ قرار است کی به آن مقام برسم؟ آری خدای حکیم این آزمون خود را چنان برگزار کرده است که شیرینی را لایهی تلخی پنهان کرده است، یک لایهی نازک تلخی بر روی شیرینیاش کشیده است تا انسانها، بندههای ممتازش چنگ بزنند نه آنکه به شیرینی برسند، چون فرمان خداست به سوی تلخی میشتابند و اندکی تلخی که حس میکنند آنگاه خود را در میان شیرینی غرق میبینند و دیگر نمیتوانند خودشان را رها کنند،
غذای موجودات و بینیازی خدا از طعام 🍞
آری باید که به قرآن و عترت چنگ بزنیم، رازهای قرآن و عترت را بگشاییم. کی من خود را خواهم سنجید!؟ یا فتح سخن امام هادی است، حکمت را میشکند این هادی آل محمد، یا فتح در جلسهی قبلی در مناسب ویژه دربارهی این کلام بسیار والای امام هادی سخن گفتیم. ای فتح، هر موجودی غذایی دارد که او را تقویت میکند جز خدای آفرینندهی روزیدهنده، خدا غذا نمیخورد. سخن به این سادگی که آمد نیست، رازها دارد، امام راز میگشاید، امام کام من را با این جملهی ساده میگشاید، باز میکند.
بهدرستی که او به اجسام جسمیت داد و او جسم نبوده و صورتی ندارد، جزئی نداشته و نهایتی برای او نیست و افزایش نیافته و کاستی در او صورت نگیرد، از آنچه در موجودات قرار داده مرکب نمیباشد، آنچه خود ترکیب میکند مرکب نیست. چرا من در میان این سخن بسیار روشن امامم، هادیام غرق میشوم؟ آیا چیزی درک نمیکنم؟ نه! شیاطین به من هجوم میآورند تا پردهای بکشند میان دیدگانم و کلام امام خود و فهم مراد امام. سخن امام واضح است، نورها را در جهان میکند چه برسد به جسم من، عقل من. او منزه است از اینکه جزئی از اجزا که خودش ایجادکننده و خلقکننده است گردد، مرکبات را آفریده و آن مرکبات در وجود ذات مقدسش راهی ندارند، او منزه است از اینکه خودش دارای اجزا باشد، او منزه است از اجزایی که آنها را ترکیب نموده است در اشیایی که آفریده است، او شبیه آفریدهی خود نیست، او خود را بازسازی نکرده است، از خود شبیهسازی ننموده است، او مبرا و منزه است از مجسمات
او لطف است، خاو خبیر است، او سمیع است، بصیر و واحد و احد و صمد است، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد چرا انتهای کلامش را به اینجا رسانده است چرا از غذا شروع و به اینجا رسانده است او لطیف است، لطفات میدهد، لطفات نمیپذیرد، لطف و لطفات است یعنف سمیع است اما از صوت و سمع و صدا و علامت تغذیه نمیکند سمیع است تغذیهی سمعی میکند به موجوداتش، مخلوقاتش، به مخلوقاتش شنود میبخشد! او از لطافت تغذیه نمیکند، معنایش چیست! او هیچ بهرهای از صفت لطف خود نمیبرد او احتیاجی به صفتی ندارد، او خبیر است خدا از خبر تغذیه نمیکند خبر میدهد
بینیازی ذات از صفات و غذای اسمای الهی 🌟
بصیر است، او از نور و روشنایی تغذیه نمیکند، تغذیه میدهد، همه را با نور و روشنایی و لفظ و الفاظ و علامات تغذیه میکند. او واحد است، آنکه تغذیه میکند دیگر وحدتی ندارد، آن وجودی که وابسته به صفات است یعنی نیازمند غذاست، او بینیاز است از غذا، او بینیاز است از صفات، صفت برای موصوف حکم غذا دارد و او بینیاز از غذا و صفت است. این همان راز کلام مولا امیرالمومنین کمال الاخلاص له نفی صفات انه چرا! خدا با صفاتش به کل جهان تغذیه میدهد، این غذای خدا برای کل جهانش است.
مگر نخوانده …. () پس از آن چهار رکن اسم، سهتایش را ظاهر نمود چرا! به خاطر نیاز خلقش تا به آنها غذا برساند، غذای معرفتی، غذای فهمی و ادراکی، خودش تغذیه نمیکند و یکی را در حجاب نگه داشت چرا در حجاب نگه داشت؟ زمانی که مخلوقات از آن سهتا سیر شدند یعنی تمام غذا را گرفتند آنگاه است که زمان طلوع دیگرشان میرسد، آنگاه است که خالق پرده از آن یک اسم مبارکش میکشد!
تجلی ارادهٔ الهی در هر لحظه 🕊
شیئیتِ شیء به هر آن به انشای حضرت منشأ است صورت هر تصویر به صورتگری حضرت مصور است
امتحان فطرت، تأویل عبارات و خطر عرفانِ بیحجت ⚖️
پس چراییِ این عبارتها و اشارت برای چیست، خدا برای چه اینها را پیش پای ما گذاشته است؟ ما مامور هستیم، همهی اینها برای امتحان فطرت است، همهی این عبارتها نیاز به ترجمه دارند مثل دانهای که باید بشکافند، مثل ذرهای که باید نیرویشان آزاد شود، با کدامین نیروگاه! با نیروگاه حجت خدا خواهند شکافت و آن نیروی عظیم در بطن این عبارتها تنها به آن وجودهای عظیم گشوده میگردد. تمام عبارتها نیاز به تفسیر و تأویل دارند و حجت خدا تسویل گر آن عبارتهاست تا ما را به رازهای نهان برساند اگر من بدون حجت خدا بخواهم خیز بگیرم بدون پرواز بال و پرم خواهد شکست نابود خواهم شد و چنین کردند و خود را شکستند و یارانشان را نیز به خاک افکند چه بسیار مدعیانی که در وادی عرفان و معرفت پیش افتادند و اما خبر نداشتن بدون حجت خدا راه پیمودن به قعر سیاهیی ها سقوط کردن است ما خبر نداریم که هر لحظه ما یوم الست دیگری است هر لحظه فرمان خدا می رسشد و باید که من با صدای بلند گواهی به وحدانیت پرودگارم گواهی دهم اما خیال کردم که کار تمام است و خود را به خواب زدم و نابود شدم امتحان هر لحظه به پا است تا این کائنات از هم برچیده نشود امتحجان ادامه دارد امتحان عظیم عظیم ترین امتحان تک تک موجودات جهان هستی امتحان توحید اتست به خداوندی خدا امتحان توحید با شرک صریح نیست امتحان توحید با مشبهات توحید است شبیه به توحید سر راه من قرار می گیرند ومن باید از این موانع بگذرم شرک در جلد توحید خودش را به من می نمایاند و من باید از ان بگذرم ساجران فرعون سر راه اند اگر از آن ساحران فرعون بگذرم با عصای موسی باردیگر سامری سراغ من خواهد آمد این روزگار این سیر را برای من نشان داده است در سر راه توحید چه ساحرانی که قدر نشکیده اند و چه سامری هاییی که در برابرش پرده نیفکنده اند و خدای مهربان خدای آن آزمونگر هستی دست از امتحان برنمی داردامتحانش آسان است اما بازندگان چه بسیار اند چه عارفانی که خود را عارف خق می پنداشتند و سکوت کردند و نمی داستند و خدا امتحانش ساده است مثلا پشه میزند و چه عارفانی که زمین گیر می شوند
مَثَل پشه و نهال توحید در جان انسان 🪶
مثال پشه میزند و از آن پشه لاباتر و در بالای همان پشه موجودات ریزی قرار دارند خدا بخواهد به همان ها نیز مثل می زند از آن ها هم بالاتر می رود به آن ذره ی بنیادی هم مثل می زند واین بشر را زمین می فکند هنوز بشر به آن مقام نرسیده است که به سر رازی پی ببرد اما موننانن چه می کنند در برابر این امتحانات!() می گویند هرچه هست از ناحیه ربم حق است() اما کافران می گویند چرا خدا این مثل را زد چرا خدا این چنین امتحان می کند() خیلی از افراد را گمراه می کند اما جز فاسقان گمراه نیم شوند() حال امتحان ساده ما پیش روی ما مگر نهال توحید در جان ما گکاشته نشده بود؟ اما امتحان توحیدی برگزار است پس من به دنبال حل کدامین معما هستم من خودم نهال توحیدم پس کجا به سراغ توحیدم میروم هرچه بکنم که از شرک لباسی بدوزم نخواهم توانست خواب و خیال است اما همین خواب و خیال را از من میگرد
«صورت الهی» و پرواز از ظاهرِ عبارتها به حقیقت 🕊
روایت می کنند() وقت آزمون است الله آدم را بر صورت خود آفرید آیا من باید گمراه شوم باید خودم را با حجت خدا راه اندازی کنم و بلبم با آن ها بدرخشد مگر صورت محدثه نیست ایجاد نشده است! فهم این است امام جواب می گوید رازش ار می گشاید دل این عبارت را می گشاید این ظاهر است اگر در این ظاهر بمانم دفن می شوم کافر می شوم باید بگذرم با کدامین نیرو باید از دل عبارت ها پرواز کنم باید از این فرودگاه اوج گیرم امام می فرماید صورت ایجاد شده است اما خدا چنان آن صورت را دوست می دارد که برمیگزیند مصطفی می کندم مختارش می کند و برمیگزیند بر سایر صور و از این بابت است که ان را به خود نسبت می دهد همانطور که کعبه و روح را به خود نسبت دارد و فرمود بیت من مگر خدا بیتی دارد وقتی منتخب می شود به خودش نسبت می دهد از روحم بر او دمیدم روح الله پس سر در این است باید در عبارت ها متوقف نشوم با عبارت ها باید جان گیرم و بپرم و به اوج برسم
نظرتون در مورد این پست چیه؟