هسته مرکزی مکارم
🌻🔆🔆🌻
🌼🔆🌼حلم، پرچم علم🌼🔆🌼
🔹جلسات هفتگی شرح و تفسیر صحیفه سجادیه (دعای بیستم)
📅 تاریخ: 1404/08/22 – 22 جمادلی الاولی 1447
✨ جلسه: مشکات نور
🎤 سخنران: استاد علی ساعی
📝 برخی موارد مطرح شده در جلسه:
📿 «حِلْیَةِ الصالحین و زینةِ المتقین»
( 10 ) اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ حَلِّنِي، بِحِلْيَةِ الصَّالِحِينَ ، وَ أَلْبِسْنِي زِينَةَ الْمُتَّقِينَ ، فِي بَسْطِ الْعَدْلِ ، وَ كَظْمِ الغَيْظِ ، وَ إِطْفَاءِ النَّائِرَةِ ، وَ ضَمِّ أَهْلِ الْفُرْقَةِ ، و إِصْلَاحِ ذَاتِ الْبَيْنِ ، وَ إِفْشَاءِ الْعَارِفَةِ ، وَ سَتْرِ الْعَائِبَةِ ، وَ لِينِ الْعَرِيكَةِ ، وَ خَفْضِ الْجَنَاحِ ، وَ حُسْنِ السِّيرَةِ ، وَ سُكُونِ الرِّيحِ ، وَ طِيبِ الْمخَالَقَةِ ، وَ السَّبْقِ إِلَى الْفَضِيلَةِ ، وَ إِيثَارِ التَّفَضُّلِ ، وَ تَرْكِ التَّعْيِيرِ ، وَ الْإِفْضَالِ عَلَى غَيْرِ الْمُسْتَحِقِّ ، وَ الْقَوْلِ بِالْحَقِّ وَ إِنْ عَزَّ ، وَ اسْتِقْلَالِ الْخَيْرِ وَ إِنْ كَثُرَ مِنْ قَوْلِي وَ فِعْلِي ، وَ اسْتِكْثَارِ الشَّرِّ وَ إِنْ قَلَّ مِنْ قَوْلِي وَ فِعْلِي ، وَ أَكْمِلْ ذلك لِي بِدَوَامِ الطَّاعَةِ ، وَ لُزُومِ الْجَمَاعَةِ ، وَ رَفْضِ أَهْلِ الْبِدَعِ ، وَ مُسْتَعْمِلِ الرَّاْيِ الْمُخْتَرَعِ .
الهی و ربّی، مرا به آرایشِ شایستگان بیارا و به زینتِ پرهیزکاران پوشش ده؛ مرا مُلبّس به زینت و زیورِ متّقیان گردان: در گستراندنِ داد و عدل، و در فروخوراندنِ غَیظ، و در خاموشکردنِ آتشها و فتنهها؛ و در پیوند دادنِ اهلِ جداافتاده و بریده—شکستبندِ دلها گردم، جرّاحِ قلوب شوم—و اصلاحگرِ رابطهٔ میانِ مردمان؛ و آشکارکنندهٔ نیکیها، و پوشاندنِ عیوبِ بهظهوررسیده؛ و «نرمیِ عَریکه»—نرمیِ خوی و خصلت و رفتار—و پایینآوردنِ بالِ فروتنی؛ فروافتادگی، «آغوشِ گرم» شدن—آغوشی مادرانه/پدرانه؛ و نیکوییِ روش و سیره—مرا به نیکوییِ سیره مُزیَّن فرما؛ و آرامشِ باد و نسیم—مرا به آرامشی خاص در طبع و نفس برسان؛ و به پاکیزگیِ خُلق در معاشرتها—خوشخُلقی، خوشرفتاری—و پیشیجستن بهسویِ فضیلتها؛ و برتری دادنِ دیگران در بخشش، در خوشیها و نعمتها؛ و رها نمودنِ سرزنش و عیبجویی؛ و بخشش به فراوانی برای کسانی که مستحقِ آن بخشش نیستند؛ و کمشمردنِ نیکی—even اگر از گفتار و کردارم بسیار باشد؛ و بسیار شمردنِ بدی—even هرچند که در گفتار و کردارم اندک باشد.
✅ «و این را برایم کامل و تمام گردان»
و این را برایم کامل و تمام گردان؛ و مرا به پایبندیِ همیشگی به جماعت بیارا؛ و طَردِ افرادِ بدعتگذار، و بهکارگیریِ رأیِ نوآورانه و باطلِ بدعتآمیز.
🌍 «جهانِ بدونِ مکارم»
آری، جهان بدونِ مکارم یعنی جهان به سویِ فنا و نابودی. اگر مکارم از جانِ جهان گرفته شود، جهان «منکوس» میشود—«معکوس» میشود—گردشش دگرگون میگردد، نظمِ جهان از هم گسیخته میگردد، به سویِ بینظمی پیش میرود، بیعدالتی کلِّ این جهانِ هستی را در بر میگیرد. آری، این مکارم است که در جانِ ما و در این جهان—even در اجرامِ آسمانی—نفوذ دارد. اگر این اجرامِ سماوی صاحبِ مکارم نبودند، حولِ نظم اینقدر نمیگشتند؛ از منظومهٔ خود خارج میشدند، از هم میپاشیدند. این مکارم است که در جان و جهان نفوذ دارد و به هیچوجه از آن جدا نمیشود. در میانِ این مکارم، «حِلم» جانِ خاصی به این جهانِ هستی میبخشد؛ حِلم عنصری عظیم از میانِ مکارم است که تمامِ زیباییها را در دورِ خود جمع میکند—تمامِ زیبایانِ عالم از عناصرِ مختلف دورِ این حِلم حلقه میزنند. حِلم، در میانِ مکارم، پایهٔ اصلیِ نظم و زیبایی است؛ حِلم نباشد، زیبایی هم نخواهد بود؛ عدل و عدالتی هم در این جهانِ هستی نخواهد بود؛ جهان به سویِ رشدِ خود حرکت نخواهد کرد. حِلم «جاذبِ» دیگر مکارم است. «علم» از پایههای اصلیِ نظم و زیبایی در تمامِ ابعاد است؛ «عدل» است که زیبایی را به سرانجام میرساند؛ عدل نباشد نه نظمی خواهد بود نه زیبایی در این جهانِ هستی—نه لذّتی، نه بهشتی، نه صفایی، نه صمیمیتی. چرا؟ چون ستونِ ایمان بر چهار پایه بنا شده است: صبر، یقین، عدل، جهاد. اگر یکی از این پایهها از جانبِ «علم/ایمان» کشیده شود، ایمان از هم میپاشد، «امنیت» گسیخته میگردد. یکی از آنها صبر است، دومی یقین، سومی عدل، چهارمی جهاد. از میانِ چهار، «دائم»، عقل خودش دارای چهار شعبه است؛ یکی از آنها عدل است—خودِ عدل «غائصُ الفَهم» است: فهمِ انسان باید به اندازهای برسد که رسوخ کند، نافذ باشد، کاوشگر گردد، بتواند میانِ حقایق جستوجو کند و به زیبایی حقایق را به هم بدوزد؛ و «غوطهور شدن» در میانِ علم—«غریقِ علم» گردد؛ آنکسی که میخواهد در وادیِ عدل قدم بگذارد، بایستی غریقِ علم شود؛ مثل ماهی در دریای علم غوطهور شود، «غواصی» کند؛ و به مقامی برسد که «حکمت» را از جانِ خود استخراج کند. وقتی به «غَورُ العِلم» رسید، باید که شکوفههای حکمت از جانِ او جوانه بزند؛ و چهارمی، «استواری و استحکامِ حِلم» است؛ یعنی زمانی که حِلم در وجودِ او عامل شود، غالب شود، ستونهای عقل—ستونهای عدل—کامل میگردد. مولا میفرماید: هرکه به «فهم» رسید—ژرفای دانش را دانست. باید به «فهمیدن» برسیم؛ فهمیدن یعنی انسان در موضعی قرار بگیرد که بتواند الهاماتِ رحمانی را برای درکِ مسائل دریافت کند؛ به این میگویند «فهمیدن».
🏮 «فانوسِ عِلم و حِلم»
هرکه «فهمید»، ژرفای دانش را دانست؛ و هرکه ژرفای دانش را دانست، از «احکامِ حکمتآمیز» سخن میگوید—منبع و مَصْدَرِ «حُکمَت» میگردد؛ حکمت از وجودِ او مثل رودخانهای جاری میشود. و هرکه بردبار شد، در کارش «افراط» نکرد؛ و در میانِ مردم، به ستودگی زیست میکند. آری، اگر این «عدل» گرفته شود، و از میانِ آنها این «حِلم» از میانِ جانِ آدمی زدوده شود، نظمِ آدمی—عدلِ آدمی—از هم میپاشد؛ اگر حِلم از «علم» جدا شود، این علم «وحشی» میشود؛ دیگر نخواهد درخشید؛ بلکه بر ظلمت خواهد افزود. عجب مقامی دارد این حِلم؛ مثل «فانوس» است—و علم مثل «روغنِ» آن. اگر فانوس مهیّا شد، از فتیلهاش علم به زلالی خواهد درخشید؛ اگر چنین نباشد، آتشی خواهد شد که جانها را خواهد سوزاند. اگر حِلم از «اقتصاد» گرفته شود، علومِ اقتصادی «وحشی» و منفعتمحور میشود—برای افرادِ خاص.
✨ «عِترت؛ هستهٔ مرکزیِ مکارم»
اگر حِلم از «زیبایی» گرفته شود، این زیبایی «وحشی» میشود—اسبابِ دردسر میشود؛ اگر از «مدیریت/سیاست» گرفته شود، سیاست نیز «وحشی» میگردد. این حِلم، «کلیدِ خردِ آدمی» است—از ابزارِ اصلیِ عقل است؛ امکان ندارد عقل، فرمانرواییِ خود را بدونِ وجودِ حِلم در قلبِ آدمی پیاده کند. حال چه کنیم که این نیروی عظیم در جانِ ما بجوشد، بروید، شکوفا شود، به «رسوخیت» برسد، به صلابت برسد، «عامل» شود و «غالب» شود؟ کافی است خودمان را در «هستهٔ مرکزیِ این حِلم» قرار دهیم. کوتاه میکنم: «عِترتِ عِصمت و طهارت» همان «هستهٔ مرکزیِ مکارم» در جهانِ هستی هستند؛ اینها «اصولِ کَرَم»اند. مولا معرفی نمودند—مولا امیرالمؤمنین—آنها یعنی «عِترتِ عصمت و طهارت»، «حیاتِ علم»اند—زندگانیِ علماند؛ «فروغ و فروزندگیِ علم»اند و «مرگِ جهل»اند. آنها «حیاتِ علم»اند؛ یعنی حیات و زندگانیِ تمامِ مکارماند؛ تمامِ زیباییهای عالماند. با وجودِ آنهاست که فضایل «زندگی» میکند، «آب» میخورد و «حیات» مییابد. بدونِ آنها علم «میمیرد». اگر امامِ زمانمان، قائمِ آلِ محمد(عج)—نعمتِ عُظمایشان—در رویِ زمین نبود، علم به یکباره از رویِ کرهٔ زمین «رحلت» میکرد؛ جهل غالب میشد. حال «فروغ»ش از پشتِ ابرهای غیبت میتابد و علم «آب» میگیرد و حیاتش را ادامه میدهد و در قلوبِ اهلِ تقوا جوانه میزند. امام: کسانی که خود را از عِترت دور نمودند، «علم» در جانِ آنها مرده است؛ آنها خیال میکنند که صاحبِ دانشاند—«دانش» تنها با «مکارم» فروغِ خود را نشان میدهد، خبر میدهد. «شُمارا»: حِلمِ آنها از علمشان—یعنی «رسانهٔ علم» در وجودِ حضرات—همان «جنابِ حِلم» است؛ حِلم «رسانهٔ عظیمِ حضراتِ معصومین(ع)» است که علم را در وجودِ آنها به ما نشان میدهد؛ و ظاهرِ آنها از باطنشان خبر میدهد—یعنی ظاهرِ آنها رسانهٔ باطنِ آنهاست—و «سکوت»شان از حکمتِ «منطق»شان خبر میدهد؛ یعنی بدون اینکه سخنی بگویند، «حکمت» از جانِ آنها فوّاره میزند و جانِ عالم را در بر میگیرد. چرا؟ چون «نورِ خدا»یند: «نزدیک است که روغنِ آن بدرخشد بدون آنکه آتشی/حرارتی به آن برسد». به هیچوجه با «حق» مخالفت نمیکنند، و به هیچوجه در آن «اختلاف» نمیکنند؛ و آنها «ستونهای اسلام»اند و «پناهگاههای اعتصام»—استحکام و استواریاند. تنها بهوسیلهٔ آنها «حَدّ» برمیگردد به سویِ جایگاهِ اصلیِ خود؛ و بهوسیلهٔ آنها «باطل» از جایگاهش رانده میشود، و «زبانِ باطل» از ریشه بریده میشود—یعنی با وجودِ آنها، باطل «لال» میگردد؛ بدونِ آنها باطل «زبان باز» میکند. «دین» را «عقل» نمودهاند—دین را به نهایتِ عقلانیت دریافتهاند؛ دین را به صورتِ عقل در جهان جاری ساختهاند؛ به «عقلِ وِعایی/رؤیایی»—«نگهدار و نگهبانِ دید» هستند (اینجا)—نه به «عقلِ شنیداری»، نه به «عقلِ روایی». چرا که روایتکنندگانِ علم بسیارند؛ امّا رعایتکنندگان—حافظان—آن «قلیل»اند. آری، نکتههای خاص در این پیامِ عظیمِ مولا امیرالمؤمنین این است: «حِلم، پرچمِ علم» است؛ ظاهر، «پرچمکِ باطن» باید باشد؛ «سکوت»، زبانِ «حکمت»—رودخانهٔ حکمتی باشد در جانِ آدمی. هرآنکس که خود را مطیعِ اهلبیت(ع) نشان میدهد—چون سخنِ آنها پرچمِ اعلای «حق و حقیقت» است—امواجِ عظیمِ حکمت از خزانهٔ «سکوت»ِ آنها به جهان منتشر میشود. با آن، «باطل» لال و الکن است؛ و در غیابشان، باطل زبان باز میکند؛ بدونِ آنها باطل جولان میدهد؛ بدونِ آنها باطل عروسی بهپا میکند—خود را زیبانمایی میکند. آری، «حِلم» مثل «تاجی» بر سرِ علم است. باید قدرِ عِترت بدانیم؛ خود را درونِ «تَنورِ مکارمِ آنها» بپزیم؛ در میانِ «نورِ مکارمِ آنها» به رشدِ کامل برسیم. بدونِ آنها، علم هم در وجودِ ما خواهد مُرد و هم تمامِ مکارم—چرا که آنها «اصولِ کَرَم»اند، «معدنِ رحمتِ خدا»یند، «خَزّانِ علم»اند—خزینهدارانِ دانش هستند—و «مُنتهایِ حِلم»اند؛ آنها رسیدهاند به بلندای حِلم؛ یعنی «علم» و «مکارم» را به نهایتِ فروزندگی رساندهاند؛ و آنها «اصولِ کَرَم» و «رهبرانِ اُمّت» هستند. آری، خوبیها—تمامِ خوشیها و زیباییها و لذّت—حولِ محورِ آنها میچرخد. اگر حولِ محورِ آنها قرار بگیریم، در میانِ تمامِ مکارم و خوبیها و خوشیها «غرق» خواهیم شد. آنها به معنای واقعی «منظومهٔ زیبایی» در این جهانِ هستی هستند؛ «علم»، بدونِ آنها «میمیرد»، «ساکت» میشود. «عِترتِ عصمت و طهارت»—امامِ زمانِ ما—«سختافزار» و «سیستمِ عاملِ علم»اند؛ بهواقع اگر نباشند، «علم» در این دنیا—در این دنیای ما، زمینِ ما—ظاهر نخواهد شد.
🧭 «رأیِ شما: عِلم، حِلم، حَزم»
جهانِ آدمی بدونِ این «سیستمِ عامل» خاموش است. ما اگر به این «سختافزارِ علم» وصل شویم، با «حقیقت» در ارتباط خواهیم بود؛ بدونِ آنها وصله به «باطل»؛ خودمان در «جرقهٔ باطل» قرار خواهیم گرفت. آری، «قولِ آنها حکم است»—سخنِ شما حکم است؛ حَتم است؛ سخنِ شما فرمان و دستور است—تصمیمِ نهایی است؛ سخنِ شما «حتمیّت» است—قطعیت است—لازمالاجرا است—جایگزینی ندارد. تمامِ جهان باید که به این «حقیقت» برسند: آن «قانونِ جامع» در رویِ زمین تنها با اهلبیت(ع) محقق خواهد شد؛ آن قانونِ اعلای «انسانیت، اخلاق، رستگاری، پیشرفت، قانونِ اعلای اقتصاد»—به والله—تنها با «حُکمِ عِترت» تحصیل خواهد شد. عجب نکتهٔ عجیبی است: «رأیِ شما: علم است، حِلم است و حَزم است.» یعنی هر رأی و اندیشه باید این سه گزینه را داشته باشد. من به که رأی بدهم؟ به «صاحبِ علم و حِلم»—صاحبِ «حَزم»؛ هم وجودش «انباشته از علم» باشد، و به «رساییِ حِلم» رسیده باشد، و علاوه بر آن «حَزم» هم داشته باشد—دواندیش باشد؛ بتواند مأموریتِ خود را به زیبایی و با نکتهسنجیِ تمام، با استواری به پایان برساند. آری، حق این است؛ اگر این نباشد، این جهان اسیرِ «اشرار» میگردد. «علم و حِلم و حَزم» اگر نباشد، «دستانِ اشقیا» بر گلویِ تمامِ زیبایی و حقایق در این جهانِ هستی.
🤝 «معاملات: خدا، نفس، خَلق، دنیا»
انسان زمانی که به این «مقامِ والا» رسید—خود را مجهّز به تمامِ مکارم نمود—آماده میشود تا بزرگترین معاملهٔ حیاتِ خود را به انجام برساند. ما به این جهان آمدهایم تا «معامله» کنیم—«تجارت» کنیم. انسان یعنی «تاجر». ما آمدهایم در این دنیا—در رویِ کرهٔ زمین—تا «کلِّ جهانِ هستی» را تجارت و از آنِ خود سازیم. امّا اگر بگویم انسان بتواند کلِّ جهانِ هستی را صاحب شود—از دنیا تا عُقبی، تا «سِدرهالمنتهی»—باز باخته است. سرمایهای که خدا به انسان بخشیده است، باید که «بالاتر» از این را معامله بکند. چه معامله؟ هم باید «خود» را تجارت کنم—من صاحبِ خودم نیستم؛ باید اول «خودم» را صاحب شوم؛ آنگاه «اهلِ جهان» را تجارت کنم—صاحبِ اهلِ جهان شوم؛ آنگاه «خودِ جهان» را معامله کنم؛ بالاتر از آن «صاحبِ جهان» است که باید «تجارتش» کنم—به دست آورمش. اگر از دستم برود، باختهام. این سه معامله را بکنم، امّا «صاحبِ جهان» را از دست بدهم—بدبخت و خُسراندیدهٔ اَکبر هستم. پس «واردِ معامله» شوم—با تمامِ سرمایهای که دارم—با تمامِ مکارم. امام صادق(ع) فرمودند: «ریشههای معاملاتِ انسان بر چهار سر بنا شده است/واقع شده است: معامله با خدا، و معامله با خویشتن، و معامله با خلقِ خدا، و معاملهٔ دنیا.» پس «اولین معامله»، با خداست؛ هر یک از آنها بر «چهار رُکن» استوار هستند. اصولِ معامله با خدایِ تبارک و تعالی بر «هفت شیء» بنا شده است—اولین: باید «حقِّ خدا» را ادا کنم. اولین را میگویم—مابقی را خودتان حساب کنید: اولینش «توحید» است—خدا را به یگانگی پرستشهاست—به یگانگی میگویمها. این اصلِ توحید همچون «صراطِ مستقیمِ یومِ حشر» بر معاملهٔ خداست؛ اگر از رویِ این صراط بیفتد، دیگر جایی برای معاملاتِ دیگر نمیماند. «حقوقِ خدا» را فهرست کنیم: اولینش توحید؛ «حدودِ خدا» را حفظ کنیم—از حدودِ خدا «تجاوز» نکنیم؛ «بخششهای خدا» را «شاکر» شویم—شکرِ بخششهای خدا را بهجا بیاوریم؛ و «راضی شدن» به «حکمِ خدا» و «صبر نمودن» بر «بلایِ خدا»؛ و «حرمتهای خدا» را بزرگ داشتن—تعظیم نمودن؛ و به سویش با جان و دل پر کشیدن—مشتاقِ او شدن؛ دلِ شب را جستوجو کردن؛ آرزو نمودنِ خلوتِ خدا را در سر پروراندن؛ واله و عاشقِ خدا شدن. این اصولِ «معامله با خدا»ست—تکرار میکند: ادایِ حقِّ خدا، حفظِ حدودِ خدا، شکرِ عطای خدا، رضای به قضای خدا، صبر بر بلای خدا، تعظیمِ حرمتِ خدا، و شوق به سویِ خدا. و «معاملهٔ با نفس» نیز اصولش «هفت» است: «خوف»، «تلاش کردن»، «تحمّلِ آزارها»، «زحمت کشیدن/تلاشِ مُجدّانه»، «در جستوجوی راستی و درستی بودن»، «اخلاص داشتن—به اخلاص رسیدن»، «هرآنچه را که دوست میدارد از خود جدا نمودن در راهِ خدا—انفاق کردنِ هرآنچه را که بیشتر دوست میدارد در راهِ خدا بذل کردن». حال نمیگویم «اخراجِ خمس و زکات»—که جایِ خود دارد—«بیش» از آن را طلب میکند؛ و «فقر قرار دادن»—به «محتاجان رسیدن». و «اصولِ معاملهٔ خلقِ خدا» نیز هفت است: «حِلم»، «تواضع»، «سَخا»، «شَفَقه» (دلسوزی نمودن)، «نصیحت داشتن—اهلِ خیر بودن»، «خلقِ خدا را امر به معروف و نهی از منکر—نصیحتش را رها نکردن»، «عدل را به پا داشتن، و انصاف به خرج نمودن». میخواهم «دنیا» را صاحب شوم—چه کنم؟ پس بایستی این «هفت اقلیم» را فتح کنم. میخواهم دنیا را قبضه کنم—صاحبِ کلِّ دنیا شوم—«راضی شوم به کمتر». آه، عجب سرّی است: من «راضی شوم به دون/به کمتر»—دنیا به سویِ من پر میکِشد. «ایثار» نمودن—دیگری را به خود ترجیح دادن—به مال و ثروتِ کلان؟ نه—به هرآنچه دارد—به «موجودیِ»اش—even هرچند ناچیز باشد—باید که ایثارگری کند—دیگری را به خود ترجیح دهد. اینها رازهای «ثروتمند شدن»—نه! به «بالاتر از ثروت» رسیدن؛ بلکه به «کلِّ این جهانِ دنیا» صاحب شدن. «آنکه نیست، در جستوجویش نبودن»—«آرزوهای پوچ» نداشتن. چرا آرزوی پوچ کنم؟ آنچه را که خدا برای من «قضا» نکرده است، چرا آن را «اشتها» کنم؟ «راهی شوم به رضایِ خدا». عجب معاملهای است! من چه پرداخت کنم که این دنیا را صاحب شوم؟ «کثرتگرا» نباشم؛ «ثروتاندوزی» نکنم؛ بلکه آن را «دشمن» دارم؛ «زُهد» را اختیار نمودن—یعنی «بیاعتنا به دنیا» شدن—به لذایذِ دنیا «بیاعتنایی» کردن؛ به «خداوندیِ خدا»، لذّاتِ این دنیا «حریصانه» به سویِ آدمی پر خواهد کشید. به آفتهای دنیا «آشنا» شدن—معرفت یافتن؛ «شهواتِ دنیا» را راندن—رفض نمودن—طرد نمودن؛ با طرد و ترکِ «ریاستِ دنیوی». زمانی که اگر این خصایص در یک کس «جمع» شود—حاصل شود—چه میشود؟ میشود «خاصّةُ الله». عجب مقامی است این مقام؛ و از بندگانِ «مُقرّبِ خدا»—حقّاً—و از «اَولیا»ی خدا—به حق. پس هرآنکسی که این معاملات را به سرانجام برساند، میشود «خاصّةُ الله».
نظرتون در مورد این پست چیه؟