برگ اول
آیا قدرت الهی به محالات تعلق نمیگیرد؟
باید به صراحت و به زبان توحیدی با صدای بلند فریاد بزنیم که قدرت الهی متعلق محالات و فراتر از آن است، هر کسی قدرت الهی را از ورود به حوزه محالات محدود نماید، نه خدا را به روشنی شناخته و نه با مفهوم محال آشنایی دارد! همچنین قدرت الهی را با قدرت بشری قیاس نموده است.
محالترین محال، هستی از نیستی است؛ اندکی تعقل و تفکر کنیم!!! غیرممکنترین امر عالم و به عبارتی محالترین محال و فوق محال، همان هستی است که از دل نیستی بیرون میزند، فقط خالق هستی، اراده میکند؛ «کن فیکون».
آیا هستی در دل نیستی است و یا نیستی در دل هستی است؟ حجم نیستی چقدر است؟ حجماش هیچ است، بعد هستی و حجماش چقدر است؟ در کجا قرار میگیرد؟ در هیچ جا؟ آیا عجیب نیست؟ محال ذاتی نیست؟ پس چگونه این محال ذاتی و فوق محال را خالق بیهمتا ممکن و محقق ساخته است؟ آفرین بر پروردگارم به آفرینی کلام آفرین گویش.
حال خالق اگر اراده فرماید دنیا در دل یک تخم مرغ قرار گیرد تحقق نمییابد؟ قرار دادن دنیا در دل هیچ مشکل است و یا قرار دادن آن در دل تخم مرغ، به آنکه هیچکدام تغییر نکند! برای خالق سختی کار معنایی ندارد! فقط اراده میکند و والسلام!
تصویر مناظر بر دیدگان ما ، آسمان با آن پهنایش تصویرش بر تخم چشم ما میافتد و ما آن را مشاهده میکنیم با آن یهنایش، البته مراد تصویر پشت شبکیه چشم نیست بلکه مراد همانی است که رویت میکنیم، بیهیچ کاستی. اگر آن تصویری که نقش بسته یا ریزبینها به اعماقش نفوذ کنیم گویا که در جهان سیر میکنیم.
آیا قرار گیری دنیا در تخم مرغ سخت است و یا قرار گیری روح در جسم، ملکوت در دل ملک، انرژی عظیم در دل ذره، تکینگی عالم و ...
کدام سختتر است، زمان در کدامین مقام است؟ زمان چگونه آغاز شده، پیش از زمان(البته پیش گفتن خطاست) چگونه قابل فهم است؟ خالق زمان زمان آفرید و این زمان را در زمان نیافرید چرا که زمانی نبود تا در آن آفریده شود!
آیا معمایی عجیبتر از این میتوان سراغ داشت، درک زمان و فرازمان و لازمان، مگر میشود؟ این همان محال ذاتی است که پروردگارم محقق ساخت و شد!
مکان چگونه آفریده شد و در جا و کجا که قرار نیافت پس در ناکجا قرار یافت؟ چگونه؟ آیا این محال ذاتی را پروردگار علیم ممکن و محققاش نساخت؟
ما با ابعاد چقدر آشناییم؟ فهم ما تا کدامین ابعاد اشراف دارد ابعاد فراتر از سه و چهار و بالاتر و ...
آیا با مفهوم نقطه و خط و سطح و حجم و ... آشناییم، هنوز راز نقطه و خط برای ما نامکشوف است، ایجاد خط با نقطه، سطح با خط و ... با دانش ما محال ذاتی است ... اما خالق محققاش نموده!
واحد زمان و واحد مکان از جمله عجیبترین معماها و محالات است اما حس زمانی و مکانی در جان همه قابل حس و اما غیر قابل تجزیه و تحلیل است.
گذر زمان از جمله محالات ذاتی است! چگونه زمان امتداد مییابد؟ آحاد زمان چیده میشوند و زمان را پدید میاورند، اصلا چگونه میتوان رابطه حال و گذشته و آینده را سنجید؟ زمان حال که اصلا هیچ بعدی ندارد چگونه درک میشود؟ با علم بشری قابل درک نیست!
مبادا با بعضی از گزارههای غلط فلسفی بینش خود را مسموم کنیم!
مفهوم طول و عرض و ارتفاع و اندازه و ...اگر تعمق کنیم خواهیم دید که هیچ چیز از آن نمیدانیم.
ورود به حوزه تخصصی خلاق علیم گستاخی نابخشودنی است، تجزیه و تحلیل قدرت الهی و تعریف دامنه برای قدرت بیمثالش نشان از سستی اندیشه ما و عدم فهم و عدم مراعات حد و مرزمان است.
جمع نقیضین از طرف پروردگارمان محال نیست کافیست که بدانیم حوزه قدرت پروردگارمان محدود به زمان و مکان نیست، حتی فراتر از لازمانی و فراتر از فرازمانی و فرامکانی است! کافیست لحظهای اندیشه نماییم که آن حقیقتی که در فراسوی زمان و مکان است، قدرتش حاکم است تمام لحظات زمان و مکان را در آن جایگاه ناشناخته به آنی و دفعتا فرا گرفته است! درک انطباق تمام لحظات زمان بر هم و همچنین طبقات و اجزاء مکان بر هم از منظر او برای ما قابل فهم نیست!
به راستی او بر چیزی قادر است و هیچ مانعی در برابر قدرت لایزالش وجود ندارد!
برای خدا نمیشود وجود ندارد
, [24.01.23 16:41]
برگ دوم
ناتوانی از ناتوان شدن
ناتوانی در ناتوان شدن عین توانایی است! نتواند که ناتوان شود دلیل ناتوانی نیست بلکه اثبات حقیقت توانایی و مطلق توانایی است.
از مختصات توانایی ناتوانی بر ناتوان شدن است.
حقیقت زیبایی آن زیبایی است که امکان نازیبایی نباشد، یعنی زیبایی که نتواند زیبا نباشد اثبات میکند که آن زیبا به حقیقت زیباست! آن زیبا زیبای مطلق است.
آن عظیمی که نتواند عظمت عظمتش را از بین ببرد اثبات عظمت صرف و مطلق عظمت است. همچین کبیری که نتواند خود را حقیر کند نشان حقیقت کبریایی است.
یکتایی که نتواند خود را از یکتایی ساقط کند نشان اعظم حقیقت یگانگی اوست یگانگی زوال ناپذیر اوست!
پس جواب سوال اینکه، آیا خالق میتواند مثل خود را بیافریند اینستکه خالق نمیتواند مثل خود بیافریند، و این ناتوانی اثبات حقیقت یگانگی و حقیقت توانایی مطلق اوست، هر چند که میدانیم سؤال دارای خطاست و نیاز به غلط گیری دارد، که خالق، خلق نیست که مثل خود را خلق کند، انگار که خالق غیر خالق باشد!
پس حضرت یکتایی که نتواند حضرت یکتایی را بیافریند نشان دهنده حقیقت وحدانیت اوست، چرا که دو یکتا در یکجا هر دو را از یکتایی میاندازند! پس عبارت ناتوانی در این نوع مسائل اثبات حقیقت توانایی و یکتایی است.
همچنین جواب سوال اینکه: سنگی بیافریند که نتواند حملش کند نیز همین است، یعنی خدا نمیتواند سنگی بیافریند که نتواند حملش کند، در واقع این جواب مفهوم مخالفش این است که او از توانایی به هیچ وجه نمیافتد! یعنی توانای مطلق است. باید اذعان کنیم که کلمات برای گزارش مفاهیم ابداع شدهاند، پس در عبارت بالا کلمات با آن عباراتی که بیان شود این مفهوم را اثبات میکند که خالق، تواناییاش مطلق و تضعیفناپذیر است.
, [24.01.23 16:49]
برگ سوم
آیا قدرت الهی مغلوب نقص ذاتی موجودات میشود؟(نعوذ بالله)
آیا قدرت الهی محدودیت دارد که نتواند بر محالات تعلق گیرد؟(نعوذ بالله)
محال برای خدا محال است که محال باشد، یعنی، محال در محال میشود ممکن، منفی در منفی میشود مثبت.
محال برای خدا محال است که محال باشد؛ یعنی، برای خدا محالی نیست، محال شدن محال، برابر غیر ممکن شدن غیر ممکن، غیر ممکن را ضربدر غیر ممکن کنید، حاصل چه میشود؟
محالترین محال، اوج محال، حد محال، آفرینش هستی از نیستی است، برای این خالق علیم و حکیم محالی نیست! آنکه از نیستی، هستی به ظهور میرساند، تنظیم هستی و تغییر هستی امری سهل و راحت است.
اگر خالق بتواند مثل خود را بیافریند دیگر «لیس کمثله» نخواهد بود!!!!!!! پس... اینکه بگوییم نمیتواند مثل خود بیافریند یعنی او پیوسته «لیس کمثله شیء» است، یکتائیت او حقیقی و پایدار است. در واقع ناتوانی در ناتوان شدن است که عین توانایی مطلق است، تنها عبارات وصف توانایی تغییر یافته.
همانطوریکه در تهلیل «لا اله الا الله» کل عبارت اثبات یگانگی پروردگار متعال است، ناتوانی در ناتوان شدن هم همین وجهه را دارد. «لا اله» نیست «هیچ الهی» اما با «الا الله» در منفی در کنار هم میشود اثبات یکتایی.
نیستی که نیست، وجود ندارد، تا قابلیت تقسیم پذیری داشته باشد و به ممکن و محال و یا اجزاء دیگر تقسیم شود!
اینکه بعضی ها میگویند که «قدرت خداوند بر امور محال تعلق نمیگیرد» از چند جهت در خطا و اشتباهند! اول اینکه این گروه درک صحیحی از مفهوم محال ندارند، خدا را با مخلوقات و دانش محدود خودشان قیاس میکنند، محالترین محال همان عدم است که خالق با قدرتش هستی میبخشد!
اگر عقل را ملاک تشخیص امکان و امتناع(محال) قرار دهیم، در واقع قدرت خدا را با عقل خویش سنجیدهایم و محکوم است! چنین نیست که هر آنچیزی را که عقل ما آنرا غیر ممکن تلقی میکند، از قدرت الهی خارج باشد(نعوذ بالله)
آیا جمع نمودن انرژی کل جهان در یک ذره سختتر است و یا داخل نمودن جهان در درون یک تخم مرغ؟ چقدر با قوانین خلقت آشناییم؟! اراده الهی همان قانون است، کافیست فقط اراده کند قانون آن بوجود مییاید، بزرگی و کوچکی! ابعاد، راز زمان، راز مکان، همه معمای صرف و لاینحل عقول بشریتند، حال قضاوت در مورد اموری که نسبت به آن هیچ علمی نداریم! نشان جهالت محض است.
طرح سوال بدون خطا، اصول و پایه پرسشگری است، عدم توجه به خطای سؤال موجب پیچیدگی مسئله و پاسخهای غلطتر خواهد شد، و پرسشگر و پاسخگو هر دو در گرداب خطاهای چند لایه به دام خواهند افتاد. پس سوال اشتباهی جوابش به مراتب اشتباهتر خواهد بود! ابتدا غلط گیری سوال آنگاه پاسخ سوال.
فرض اینکه انسان سنگ است خطایش سبک تر از فرض مخلوق پنداری خالق است، چه از روی عمد و چه از روی سهو و جهل، نمونهاش همان سؤال «امکان خلق مثل خدا»(نعوذ بالله) که همان خلق پنداری خداست.
با عیبگیری و یا عیبیابی سؤال پاسخ به راحتی داده میشود، بی هیچ پیچیدگی، در مورد سؤال مذکور با علم به عیوب سؤال به راحتی پاسخ داده میشود که «خدا نمیتواند خدا نباشد! یعنی خدا خداست و همیشه خداست، مثل خود را نمیتواند خلق کند، چون الهیت خدا حقیقی است»
کدام سخت است هستی از دل نیستی یا زمین در دل تخم مرغ، کدام سخت است زمان در دل لازمان و مکان در دل لامکان و یا قرار گیری زمین در دل تخم مرغ.
خدای قادر هر قانونی را وضع نماید همان حاکم میشود، همان محقق میشود، ارادهاش قانون محقق و جاری خداست.
عدم اجتماع نقیضین به خواست و قانون خداست با وضع قانون امکان اجتماع نقیضین، عدم امکان اجتماع نقیضین محقق و با رفع آن قانون امکان اجتماع نقیضین تحقق مییابد.
زمان در کجای لازمان است در کدام مختصات آن، و مکان در کدام مختصات زمان و فهم آفرینش زمان و قبل آن.
, [24.01.23 16:51]
برگ چهارم
دنیا در دل تخم مرغ ...
عن محمد بن إسحاق قال: إن عبد الله الدیصانی سأل هشام بن الحکم فقال له أ لک رب فقال بلى قال أ قادر هو قال نعم قادر قاهر قال یقدر أن یدخل الدنیا کلها البیضه لا تکبر البیضه و لا تصغر الدنیا قال هشام النظره فقال له قد أنظرتک حولا ثم خرج عنه فرکب هشام إلى أبی عبد الله ع فاستأذن علیه فأذن له فقال له یا ابن رسول الله أتانی عبد الله الدیصانی بمسأله لیس المعول فیها إلا على الله و علیک فقال له أبو عبد الله ع عما ذا سألک فقال قال لی کیت و کیت فقال أبو عبد الله ع یا هشام کم حواسک قال خمس قال أیها أصغر قال الناظر قال و کم قدر الناظر قال مثل العدسه أو أقل منها فقال له یا هشام فانظر أمامک و فوقک و أخبرنی بما ترى فقال أرى سماء و أرضا و دورا و قصورا و براری و جبالا و أنهارا فقال له أبو عبد الله ع إن الذی قدر أن یدخل الذی تراه العدسه أو أقل منها قادر أن یدخل الدنیا کلها البیضه لا تصغر الدنیا و لا تکبر البیضه فأکب هشام علیه و قبل یدیه و رأسه و رجلیه و قال حسبی یا ابن رسول الله و انصرف إلى منزله و غدا علیه الدیصانی فقال له یا هشام إنی جئتک مسلما و لم أجئک متقاضیا للجواب فقال له هشام إن کنت جئت متقاضیا فهاک الجواب فخرج الدیصانی عنه حتى أتى باب أبی عبد الله ع فاستأذن علیه فأذن له فلما قعد قال له یا جعفر بن محمد دلنی على معبودی فقال له أبو عبد الله ع ما اسمک فخرج عنه و لم یخبره باسمه فقال له أصحابه کیف لم تخبره باسمک قال لو کنت قلت له عبد الله کان یقول من هذا الذی أنت له عبد فقالوا له عد إلیه و قل له یدلک على معبودک و لا یسألک عن اسمک فرجع إلیه فقال له یا جعفر بن محمد دلنی على معبودی و لا تسألنی عن اسمی فقال له أبو عبد الله ع اجلس و إذا غلام له صغیر فی کفه بیضه یلعب بها فقال له أبو عبد الله ع ناولنی یا غلام البیضه فناوله إیاها فقال له أبو عبد الله ع یا دیصانی هذا حصن مکنون له جلد غلیظ و تحت الجلد الغلیظ جلد رقیق و تحت الجلد الرقیق ذهبه مائعه و فضه ذائبه فلا الذهبه المائعه تختلط بالفضه الذائبه و لا الفضه الذائبه تختلط بالذهبه المائعه فهی على حالها لم یخرج منها خارج مصلح فیخبر عن صلاحها و لا دخل فیها مفسد فیخبر عن فسادها لا یدرى للذکر خلقت أم للأنثى تنفلق عن مثل ألوان الطواویس أ ترى لها مدبرا قال فأطرق ملیا ثم قال أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له و أن محمدا عبده و رسوله و أنک إمام و حجه من الله على خلقه و أنا تائب مما کنت فیه.
عبد الله دیصانى از هشام پرسید: تو پروردگارى دارى، گفت: آرى گفت: او قادر است؟ گفت: آرى قادر و هم قاهر است گفت: میتواند تمام جهان را در تخم مرغى بگنجاند که نه تخم مرغ بزرگ شود و نه جهان کوچک: هشام گفت: مهلتم بده، دیصانى گفت: یک سال بتو مهلت دادم و بیرون رفت. هشام سوار شد و خدمت امام صادق (ع) رسید و اجازه خواست و حضرت باو اجازه داد، هشام عرضکرد: یا بن رسول الله عبد الله دیصانى از من سؤالى کرده که در آن تکیه گاهى جز خدا و شما نباشد. امام فرمود: چه سؤالى کرده:
, [24.01.23 16:51]
عرضکرد: چنین و چنان گفت. حضرت فرمود: اى هشام چند حس دارى! گفت: پنج حس. فرمود کدام یک کوچکتر است! گفت باصره (یعنى چشم). فرمود: اندازه بیننده چه قدر است، گفت: اندازه یک عدس یا کوچکتر از آن پس فرمود: اى هشام به پیش رو و بالاى سرت بنگر و بمن بگو چه مىبینى، گفت: آسمان و زمین و خانهها و کاخها و بیابانها و کوهها و نهرها مىبینم. امام (ع) فرمود آنکه توانست آنچه را تو مىبینى در یک عدس یا کوچکتر از عدس درآرد مىتواند جهان را در تخم مرغ درآورد بىآنکه جهان کوچک و تخم مرغ بزرگ شود، آنگاه هشام بجانب حضرت خم شد و دست و سر و پایش بوسید و عرض کرد: مرا بس است اى پسر پیغمبر و بمنزلش بازگشت. دیصانى فردا نزد او آمد و گفت اى هشام من آمدم که بتو سلام دهم نه آنکه از تو جواب خواهم، هشام گفت اگر براى طلب جواب هم آمدهئى اینست جوابت (جواب حضرت را باو گفت) دیصانى از نزد او خارج شد و در خانه امام صادق (ع) آمد و اجازه خواست، حضرت باو اجازه داد، چون نشست گفت. اى جعفر بن محمد مرا بمعبودم راهنمائى فرما، امام صادق باو فرمود: نامت چیست؟ دیصانى بیرون رفت و اسمش را نگفت رفقایش باو گفتند چرا نامت را بحضرت نگفتى؟ جواب داد: اگر مىگفتم نامم عبد الله (بنده خدا) است مىگفت: آنکه تو بندهاش هستى کیست؟ آنها گفتند باز گرد و بگو ترا بمعبودت دلالت کند و اسمت را نپرسد. او بازگشت و گفت: مرا بمعبودم راهنمائى کن و نامم مپرس حضرت باو فرمود: بنشین، در آنجا یکى از کودکان امام (ع) تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مىکرد: حضرت باو فرمود: این تخم مرغ را بمن ده آن را بوى داد امام (ع) فرمود: اى دیصانى این تخم سنگریست پوشیده که پوست کلفتى دارد و زیر پوست کلفت پوست نازکى است و زیر پوست نازک طلائى است روان و نقرهایست آب شده که نه طلاى روان به نقره آب شده آمیزد و نه نقره آب شده با طلاى روان درهم شود و بهمین حال باقى است، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگوید من آن را اصلاح کردم و نه مفسدى درونش رفته تا بگوید من آن را فاسد کردم و معلوم نیست براى تولید نر آفریده شده یا ماده، ناگاه میشکافد و مانند طاوس رنگارنگ بیرون میدهد آیا تو براى این مدبرى در مییابى، دیصانى مدتى سر بزیر افکند و سپس گفت: گواهى دهم که معبودى جز خداى یگانه بىشریک نیست و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست و تو امام و حجت خدائى بر مردم و من از حالت پیشین توبهگزارم.
أصول الکافی / ترجمه مصطفوى، ج1، ص: 102
برگ پنجم
برای خدا نمیشود وجود ندارد
عن أبی عبد الله ع قال: قیل لأمیر المؤمنین ع هل یقدر ربک أن یدخل الدنیا فی بیضه من غیر أن یصغر الدنیا أو یکبر البیضه قال إن الله تبارک و تعالى لا ینسب إلى العجز و الذی سألتنی لا یکون.
جواب حضرت اجمال دارد، در ابتدای حدیث عجز را از درگاه حق منزه و در ادامه با عبارت «لا یکون» جواب معلق میماند، با عنایت به سخنان حضرت این نوع اجمال گویی از مولا بعید است احتمالا حدیث به تقطیع و یا به افتادگی بعضی عبارات و کلمات نقل شده!
احتمال دوم اینستکه عبادت «لا یکون» حالت سوالی داشته باشد! پس به این صورت میشود! همان خدایی که به عجز منتسب نمیشود آیا در سوالی که پرسیدی نمیشود؟ یعنی آیا فکر میکنی قدرت الهی نمیتواند بر آن تعلق گیرد؟
این توصیف از بیان حضرت با روایت دیگر منسوب به حضرت سازگاری دارد!
عن أبی عبد الله ع قال: جاء رجل إلى أمیر المؤمنین ع فقال أ یقدر الله أن یدخل الأرض فی بیضه و لا یصغر الأرض و لا یکبر البیضه فقال ویلک إن الله لا یوصف بالعجز و من أقدر ممن یلطف الأرض و یعظم البیضه.
از حضرت صادق (ع) که فرمود مردى بخدمت امیر المؤمنین (ع) عرض کرد که آیا خدا میتواند که زمین را در تخم مرغى داخل کند که زمین کوچک نشود و تخم بزرگ نشود حضرت بآن مرد فرمود که واى بر تو بدرستى که خدا بعجز موصوف نمیشود و کى تواناتر است از کسى که زمین را لطیف و تخم را عظیم گرداند.
در این حدیث نوع جواب متفاوت تر از جواب حدیث قبلی مشاهده میشود ، در واقع مثل اینستکه حضرت میفرماید، خدای متعال آن قادری است که چنان به زمین لطافت و به تخم مرغ عظمت میبخشد بی آنکه زمین کوچ و تخم بزرگ شود در آن جا گیرد!
پس کسانیکه از خود برای خدا محال ذاتی درست میکنند و تعلق قدرت بر آن را نفی مینمایند نوعی به شرک خفی گرفتارند!
کافیست خالق به زمین نظر لطافت فرماید و به تخم مرغ نظر عظمت فرماید تا بی هیچ مقاومتی زمین با همان هیبت در دل تخم مرغ با همان ظرافت قرار گیرد، الله هر آن چه بخواهد همان میشود.
, [24.01.23 16:54]
برگ ششم
جاء رجل إلى الرضا ع فقال هل یقدر ربک أن یجعل السماوات و الأرض و ما بینهما فی بیضه قال نعم و فی أصغر من البیضه قد جعلها فی عینک و هی أقل من البیضه لأنک إذا فتحتها عاینت السماء و الأرض و ما بینهما و لو شاء لأعماک عنها.
عن أبی عبد الله ع قال: إن إبلیس قال لعیسى ابن مریم ع أ یقدر ربک على أن یدخل الأرض بیضه لا یصغر الأرض و لا یکبر البیضه فقال عیسى ع ویلک إن الله لا یوصف بعجز و من أقدر ممن یلطف الأرض و یعظم البیضه.
هو بکل شیء محیط بالإشراف و الإحاطه و القدره
عن أبی عبد الله ع فی قوله عز و جل- ما یکون من نجوى ثلاثه إلا هو رابعهم و لا خمسه إلا هو سادسهم و لا أدنى من ذلک و لا أکثر إلا هو معهم أین ما کانوا فقال هو واحد أحدی الذات بائن من خلقه و بذاک وصف نفسه و هو بکل شیء محیط بالإشراف و الإحاطه و القدره- لا یعزب عنه مثقال ذره فی السماوات و لا فی الأرض و لا أصغر من ذلک و لا أکبر بالإحاطه و العلم لا بالذات لأن الأماکن محدوده تحویها حدود أربعه فإذا کان بالذات لزمه الحوایه..
له سواء علما و قدره و سلطانا و ملکا و إحاطه.
محمد بن نعمان قال: سألت أبا عبد الله ع عن قول الله عز و جل- و هو الله فی السماوات و فی الأرض قال کذلک هو فی کل مکان قلت بذاته قال ویحک إن الأماکن أقدار فإذا قلت فی مکان بذاته لزمک أن تقول فی أقدار و غیر ذلک و لکن هو بائن من خلقه محیط بما خلق علما و قدره و إحاطه و سلطانا و ملکا و لیس علمه بما فی الأرض بأقل مما فی السماء لا یبعد منه شیء و الأشیاء له سواء علما و قدره و سلطانا و ملکا و إحاطه.
خزائنی إذا أردت شیئا أن أقول له کن فیکون.
قال أبو عبد الله الصادق ع لما صعد موسى ع إلى الطور فنادى ربه عز و جل قال یا رب أرنی خزائنک فقال یا موسى إنما خزائنی إذا أردت شیئا أن أقول له کن فیکون.
, [24.01.23 16:55]
برگ هفتم
فلا یوصف بقدره إلا کان أعظم من ذلک
عن الفضیل بن یسار قال سمعت أبا عبد الله ع یقول إن الله عز و جل لا یوصف
و قال زراره قال أبو جعفر ع إن الله عز و جل لا یوصف و کیف یوصف و قد قال فی کتابه- و ما قدروا الله حق قدره فلا یوصف بقدره إلا کان أعظم من ذلک.
التوحید (للصدوق)، ص: 128
عن أبی عبد الله ع فی قوله عز و جل- ما یکون من نجوى ثلاثه إلا هو رابعهم و لا خمسه إلا هو سادسهم و لا أدنى من ذلک و لا أکثر إلا هو معهم أین ما کانوا فقال هو واحد أحدی الذات بائن من خلقه و بذاک وصف نفسه و هو بکل شیء محیط بالإشراف و الإحاطه و القدره- لا یعزب عنه مثقال ذره فی السماوات و لا فی الأرض و لا أصغر من ذلک و لا أکبر بالإحاطه و العلم لا بالذات لأن الأماکن محدوده تحویها حدود أربعه فإذا کان بالذات لزمه الحوایه..
التوحید (للصدوق)، ص: 132
, [25.01.23 19:43]