امام حسین، زجاجه حقیقت
🌻🔆🔆🌻
🌼🔆🌼 حسین، بت شکن شرک و شک 🌼🔆🌼
🔹ولادت امام حسین علیه السلام
📅 تاریخ:1404/11/02 -2 شعبان 1447
✨ جلسه: مشکات نور
🎤 سخنران: استاد علی ساعی
📝 برخی موارد مطرح شده در جلسه:
⚜️ خداوندا حسینات را به ما بشناسان
شب ولادت زینالمجتهدین، سراجالمتوکلین، مفخر ائمة المقتدین، نورالعترة الفاطمیة، آقا حسین بن علی (ع).
اظهر البدر، مطهر، اکبر الخلائق، آقا سیدالشهدا (ع)؛ عرض تبریک و تهنیت به ملکوتیان عالم با نوای خوش صلوات بر محمد و آل محمد (ص).
خداوندا، حسینات را به ما بشناسان؛ این زجاجهات را، زجاجۀ نورت را. خداوندا، ما کی این لؤلؤ تو را، این مرجان تو را خواهیم شناخت؟ خداوندا، ما کی به حسینات، به دینداری محض خواهیم رسید؟ خداوندا، با حسینات ما کی مزۀ بندگیات را درک خواهیم نمود؟ حسین یعنی رمز بیدار شدن از خواب، جَستن، به نور رسیدن، از ظلمت خلاص شدن، از شرک برون رفتن و به توحید غلتیدن. مگر امام، نور خدا نیست؟ اگر نور خداست، حسین نور خداست. پس من باید با حسین بنگرم، مرزهای جهان هستی را طی کنم، درنوردم، ببینم، دلِ حقایق را دریابم. با حسین، نباید من در این جهان هستی مجهولی داشته باشم. من با حسین باید در تمام جهان هستی سیر کنم. امام حسین اگر امام دوازده هزار عالم است، من نیز باید مرغ و پرندۀ دوازده هزار عالم باشم. چرا نیستم؟ چرا من حسین را در ذهن خود محبوس ساختهام؟ چرا من حسین را کوچک نمودهام؟ به خدا حسین کوچک نیست؛ نور خداست، عبد خداست، اباعبدالله. حسین، پدر بندگان خداست؛ بر بندگان خدا پدری میکند، راهشان میبرد، بزرگشان میکند، پرورششان میدهد.
🌪 عشق حسینی در جان طوفان میکند
من باید با حسین تمام لایههای بندگی خدا را طی کنم. با حسین، تمام طبقات را، طبقات اسرار را، دریابم. من بایستی با حسین کل جهان هستی را به خدمت بگیرم، در راستای بندگی ناب خدا. هر عمل من بازتابی دارد در کل جهان هستی. چرا بیحسم؟ چون بدون امام زمان هستم، بدون حسینم. اگر با حسین بودم، حس بندگی مییافتم، طعم عبادت میگرفتم، لذت مناجات با معبود را مییافتم. جهان هستی حسی دارند نسبت به حسین. کل جهان هستی حسین را میشناسند. گل چگونه میشناسد؟ پرندگان آسمان، ستارگان؟ و منِ انسان چگونه حسین را میشناسم؟ گویا من کمتر از دیگران، حتی ذرات عالم، حسین را میشناسم. اگر آب دریا حسین را میشناسد، چرا من نمیشناسم؟ کوچکش کردهام. من هنوز از این سامانۀ عظیم خدا بهرهای نبردهام. حتی حس عاطفی نیز که شایستۀ آن باشد، آن حس را نیز نگرفتهام. عاطفۀ حسینی، رمزی برای راه رفتن است، پرواز کردن است. من باید با حسین بپرم، به اوج آسمانها سر بکشم، طوفان بندگی به پا کنم. چرا نکردهام؟ چون ظالمم؛ در حق خویش، در حق امام خویش. این عشق حسینی نیست. عشق حسینی در جان طوفان میکند، زمین و زمان را به هم میریزد و به هم میدوزد. پس چرا من ساکتم؟ چرا که من در رونق بازار بندگی نمیافزایم؟ اگر حسینی بودم، بر جان این جهان هستی خروشی به پا میافکندم، جا به جایشان میگشتم، موج میشدم، خروش میکردم و جهان را به خروش درمیآوردم. اگر نام حسین را میبرم، باید که حظ آن نام را، احترام آن نام را، نگه دارم. وقتی لباس حسینی به تن میکنم، باید کار حسینی بکنم.
🔑 ولایت، امانت خداست
باید که یزیدیان را در هم بشکنم. حسین، برج اعلای بندگی خداست؛ شجرۀ عظیم بندگی است. باید که از حسین، رسم و اسم بندگی خدا را در حد اعلا یاد بگیرم. من باید از حسین تغذیه کنم، نشاط بندگی بگیرم، شور و عشق بیابم. چرا نمییابم؟! چرا من بیرون از آب هستم؟ چرا من ماهیِ بیرون از آبم؟ جان میدهم، خبر ندارم. اگر حسین امانت خداست، رسم امانتداری را نگه داشتهام یا که امانت را شکستهام؟ بر امانت خیانت روا داشتهام؟
ولایت، امانت خداست. هرکس آن امانت را اگر بخواهد به غیر حق به دست آورد، کافر است. مگر کسی میتواند جای آب را بگیرد؟ جای نور را بگیرد؟ آن غاصبانِ امانت، خود را به جای آب جا زدند و جای آب را گرفتند؛ ماهیان را تشنه گذاشتند. حال، انسانیت در حال جان دادن است. جان میدهد، اخلاق جان میدهد. چرا؟ چون در امانت خیانت شده است و ما هنوز نمیدانیم؛ در این ماندهایم که ما به آب نیاز داریم یا آب به ما نیاز دارد؟ یا آب بود که میخواست در سر، کسب قدرت، مبارزه کند؟ به خدا اینچنین نیست. آب به فکر ماهیان بود، نه آنکه در کسب قدرت باشد. امام اگر بر من حکومت کند، چه به دست میآورد؟ بر زحمت او افزوده میشود.
🪴 آیا به گلدان محبت حسین آب دادهایم؟
امام همان آب گوارایی است بر تشنگان. امام همان راهنمایی است به سوی هدایت. امام همان نجاتدهندهای است از هلاکت. پس ما بودیم که به امام نیاز داشتیم. امام میخواست ما را از آن آب حیاتش بنوشاند، از آن نورش در دلمان بیفشاند، ما را از مسیر هلاکت نجات دهد. نفهمیدیم؛ راه ظلمت را در پیش گرفتیم. حال، همه چیز، همه خوبیها در حال جان دادن است. حال، امانت دیگری است؛ امانت ولایتی که در دل ماست. باید که آن امانت را پاس داریم. یکی از آن امانتها حسین است. ما رسم امانت را چگونه نگه داشتیم؟ آیا حفظ امانت از وظایف بندگی نبود؟ مگر حسین را در دل خود نگه نداشتیم؟ پس چرا این دل را به شیطان سپردیم؟ نسپردیم؟ که سپردیم! امانت را به نفس و شیطان دادیم و خبر نداریم. باید که این امانت را به خدایمان میسپردیم و در حفظ و پاسداشتش از خدایمان مدد میجستیم؛ که خدایمان را نیز فراموش کردیم و حسین هم فراموش شد. محبسی شدیم برای حسین. آیا به گلدان محبت حسین آب دادهایم؟ میزان محبت ما از حسین چقدر است؟ اندازهاش را میدانیم؟ آن اندک محبتی که به ما افاضه شده است، آیا حقش را پاس داشتهایم؟ آن گلدان محبت حسین را آب دادیم یا ندادیم؟ خشکش ساختیم. اگر آب میدادیم، به بهشت محبت حسین میرسیدیم؛ که نرسیدیم.
🎭 حسین قاتلان خاموش و نامرئی دارد
چقدر ما از این نعمت عظیم خدا به درگاه خدایمان شکر گزاردهایم؟ به نعمت حسین. آیا ثروت حسینی خود را میشماریم؟ چقدر از حسین به دست آوردیم؟ دستاوردهای ما از ثروت و سرمایۀ حسین چیست؟ چقدر است؟ ناسپاسی جرمش عذاب شدیدی است. نه تنها شکر نعمت حسین را به جای نیاوردیم، کفرانش کردیم، آزارش دادیم. عذاب شدیدی ما را خواهد گرفت! حسین قاتلان خاموش و نامرئی دارد. چه بسا یزیدیانی که فکر نمیکنند که یزیدی هستند، اما بدتر از آن هستند. چه بسا شمریان نامرئی که صد کار بدتر از شمر و یزید را میکنند و خبر ندارند. چه بسا این دلمان به قتلگاه حسین میشود و خبر ندارد. چه بسا به زبان و اعمال، به رفتارمان، به افکارمان، بر حسین میتازیم و خبر نداریم؛ حسینآزاری میکنیم و خبر نداریم. توحید، حرم خداست. خدا، عشق اول و آخر حسین است. چگونه بگوییم کسی که به حرم حسین حمله کند یا نادیده بگیرد، به حسین حمله کرده است؟ حال شناختیم یزیدیان نامرئی را؟ امام حسین بر علیه شرک قیام کرد و جانش را قربان توحید کرد. یادآوری میکنم به خودم؛ امام حسین مهجهاش را، خون دلش را، سویدای دلش را، قربانی توحید مینمود. پس لعنت حسین بر هر مشرکی جاری است؛ هرچند آن مشرک به ظاهر محب حسین باشد. به ظاهر محب حسین باشد و کار مشرکان بکند، بدتر از یزیدی است. حسین، فرزند ابراهیم است.
💎 عظیمترین امانت خدا نزد ما حسین است
برای ابراهیم فرقی نمیکند مشرک عمویش باشد یا کس دیگری. وقتی روشن شد که عمویش دشمن خداست، مشرک است، از او تبری جست. به خدا حسین از مشرکان بیزار است. به خداوندی خدا حسین از اهل معصیت بیزار است. به خدا حسین عاشق موحدان است؛ اهل اطاعت و بندگی را دوست میکند. میقات خداست، مقام توجه به خداست. پس عظیمترین امانت خدا نزد ما حسین است؛ چون رکن توحید است، چون توحیدِ شهید است و شهید همیشه زنده است؛ میتابد، این جهان هستی را با نور توحیدش فروزانتر میکند. چقدر حسینشناس هستیم؟ اگر از ما بپرسند: «از حسین چه دریافتی؟ چه بار یافتی؟» چه بگوییم؟ نگاهی به این کلام حسین بیندازیم و عیار خود را، عیار حسینی خود را، بسنجیم. از امام حسین (ع) از تفسیر «صمد» میپرسند، امام میفرماید:
📖 الله الصمد؛ لم یلد و لم یولد
اگر این کلام امام حسین (ع) را درنیابیم، اگر سختمان باشد از دانستن این کلام امام حسین (ع)، بر ایمان خود شک کنیم، بر توحید خود شک کنیم. اگر درنیافتیم، نشانه این است که گرفتار شرک هستیم؛ در گردابها فرو رفته، در باتلاقها محو میشود، در باتلاقهای شبهعلمی و فلسفی نابود خواهیم شد. این کلام حسینی امام، کلام کوتاه، حرف اول و آخر در توحید، تومار تمام شبهفلسفهها را در هم میپیچد. کسی که این را درنیابد، نابود است. مبادا در قرآن فرو روید و در آن مجادله کنید، در آن بدون علم کلامی بگویید. همان از رسولالله (ص) شنیدم که میفرمود: «هرکس در قرآن بدون علم سخن بگوید، جایگاهش را در آتش ببیند». و همانا الله سبحانه، «صمد» را خودش تفسیر نموده است و فرمود: «الله احد، الله صمد». آنگاه «صمد» را تفسیر نمود: «لم یلد و لم یولد». نمیزاید و زاده نشده است و برای او هیچ احدی، کُفوی برای او هیچ کُفوی نیست. «لم یلد»، نمیزاید، یعنی از او چیزی غلیظ خارج نمیشود. مگر میگویم که خارج میشود؟ آری، میگویند. برهانها و فلسفهها میبافند، لباسها میدوزند. از او چیزی غلیظ خارج نمیشود، مثل فرزند. نمیزاید، فرزندی نمیزاید. اما میگویند میزاید؛ خواهم گفت چگونه میگویند. به زبان خاص، قاعدههای الواحدی میبافند: «الواحد از الواحد زاده میشود»، میگویند.
و هیچ شیء غلیظی از او خارج نمیشود، همان چیزهایی که از مخلوقات خارج میشود؛ و نه چیز لطیفی مثل نفس، مثل جان. از او جانی خارج نمیشود. از او هیچ حالت خاصی بروز نمیکند، خارج نمیشود؛ مثل چرت زدن، مثل خواب، مثل خطورات، مثل غم، غصه، مثل سرور، مثل خنده، گریه، مثل ترسیدن، مثل امید داشتن، مثل رغبت، بیقراری، خستگی، تشنگی؛ هیچ کدام از او خارج نمیشود. از او هیچ چیزی خارج نمیشود. از او هیچ چیزی تولد نمییابد که آن چیز غلیظ باشد یا که لطیف باشد. زاده نشده است؛ از چیزی زاده نشده است، خارج نشده است از چیزی؛ همانطوری که اشیاء غلیظ از عناصرشان خارج میشود، مثل چیزی از چیزی، یا جنبندهای از جنبندهای، یا مثل آبی که از چشمهای میجوشد، میوهای که از درخت میروید؛ و یا مثل اشیاء لطیفهای که از مراکزشان خارج میشود، مثل بینایی از چشم، مثل شنوایی از گوش، مثل بویایی از بینی، چشایی از دهان، کلام از زبان، مثل معرفت و تمییز گذاشتن از دل، مثل آتشی که از سنگ میجهد. او از هیچ نوع آنها نیست، بلکه او الله است، صمد است؛ آن صمدی که نه از چیزی است و نه در چیزی است و نه بر چیزی است. مُبدع الاشیاء است، اشیاء را از نیستی مطلق ایجاد کرده است. یعنی امام میفرماید نه از خودش، نه از درونش، نه از بیرونش؛ مُبدع است، ایجاد کرده است از نیستی مطلق، نه از خودش یا از بیرون خودش. معنای نداری برای پروردگار ما، نه اینکه تمام اشیاء از درون او جوشیده باشد. به خدا میگویند… اگر باز کنم تعجب میکنید. امام پاسخ همۀ آنها را میدهد. هم مبدع و خالق و منشأ اشیاء است، با قدرتش همه آنها را از هم متلاشی میکند برای به پایان رساندنش، به فنا رساندنش به مشیتش؛ و نگه میدارد آنچه را که خلق نمود برای باقی گذاشتن به علمش. الله صمدی است، لم یلد و لم یولد، عالم الغیب…
🗣 فریاد حسین است بر آن شبهفیلسوفان
اگر من جای خودم بودم، باید که صدها بار این کلام مقدس را میخواندم تا فطرت توحیدیام میجنبید، حال مییافت و زنده میشد. از او چیزی خارج نمیشود! آی فیلسوفان عالم، شبهفیلسوفان عالم! از او خارج نمیشود چیزی. «غیر واحد» و یا «واحد» از ذات او صادر نمیشود. این فریاد حسین است بر آن شبهفیلسوفان مدعی عقلانیت که با شبهعقل میتازند و میخواهند اثبات کنند. از او چیزی زاده نمیشود؛ مبدع اشیاء است، از نیستی میآفریند، نه از خودش. میخواهند اثبات کنند چگونه از خودش… خیال میکنند خدا با خودش بازی میکند، خودش را منتشر و به نمایش میگذارد، خلایق نمایش است. به خدا اینچنین نیست. او مبدع الاشیاء است والسلام. «کثیر از واحد خارج نمیشود». میگویند کثیر از واحد خارج میشود، اثبات میکنند به نام توحید! امام حسین (ع) میفرماید نه غلیظی، نه کثیفی، نه لطیفی از او صادر نمیشود. همتا زایی نمیکند، خودزایی ندارد. وحدتش در عین وحدت است، نه اینکه وحدتش در عین کثرت باشد؛ بلکه کثرات همه مبدعات اویند، خلقیات اویند. خلایق را، کثرات را، از خود نمیآفریند. او تنفس نمیکند، دم و بازدم ندارد. از او نفس و روح خارج نمیشود. کسالت، غم و غصه و بهجت و خوشحالی و بدحالی ندارد. رضایت و شادی و غضب ندارد. آن غضبی که میگویند، آفریدۀ خداست. از ذاتش چیزی خارج نمیشود. خستگی، گرسنگی، هیچ چیزی از او خارج نمیشود. آن «نفخت فیه من روحی»، روحِ با شرف اوست، منتخب اوست. چون دوست دارد، به خود منتسب میکند، مثل «بیت الله». از خدا چیزی خارج شود، وارد انسان شود، اینچنین نیست. باید این متشابهات را با محکمات حل کرد. مثل گل نیست که از او عطر و محاسن خارج شود. او ایجادکنندۀ تمام انوار است و خود بالاتر از همۀ آنها. او رنگی و ارتعاشی ندارد و صوتی، نه مزه، نه کلامی از او خارج نمیشود. همه به ارادۀ او ایجاد میشود. او تابش نمیکند تا مثل خورشید در نظر گرفته شود که خلایق مثل طیف او باشند. از ذات او چیزی خارج نمیشود. تجلیات، مبدعات اویند. جلوهای از ذات، فیضان نمیکند. تمام فیوضات او، خلقیات و مبدعات اویند؛ به ارادۀ او ایجاد میشود. او بچهای ندارد، هرچند نام آن را «واحد» بگذاریم. اینچنین نیست. از او «واحد» صادر نیست. واحدی که از او واحد صادر شود، دو واحد میشود؛ هیچکدام دیگر وحدتی نخواهد داشت. خواهند داشت؟ نخواهد داشت! وقتی واحد دوتا شد، یعنی دوتا همتا شد، دیگر هیچکدام وحدتی ندارد. واحد از واحد، واحد از واحد خارج نمیشود. خروج نور از نیّر نداریم. از او نوری خارج نمیشود. مبادا او را منبع نور در نظر بگیریم که طیفی از مرکزش… خروج علمی از ذاتش؛ چنین نیست که او را عالمی بدانیم که از او علمی خارج و صادر میشود. چنین نیست. هیچ لطفی از او خارج نمیشود. خلق از خُلق، خروج معلومات از حافظه؛ اینها همه مختصات انسانها و موجودات هستند. چنین نیست معقولی از او صادر شود، یا محسوساتی از حس، مدرکاتی از ادراک، یا زیبایی که از جمالی صادر میشود. چنین نیست. همه اینها را او میآفریند و خودش بالاتر است. چنین نیست که از او فعلی باشد که از قوتش خارج شود؛ خروج فعل از قوه، خروج جلوه از جلا. چنین نیست. از او وجود و فیض، زایش نمییابد. او درجات نمیپذیرد.
⚕️ این کلام، عصای حسینی است
با اینکه ظاهر شود، یا اینکه ظاهر شود، از او ظهوری به هم برسد، جلوهای از او بتابد؛ چنین نیست. که بگویند: «واحد از واحد جز واحد صادر نشود». خودش مگر از خودش خارج میشود؟ محال است. —این کلام من است که به درد بیعقلی گرفتار هستم—. از واحد هیچ چیزی صادر نمیشود. هر چیزی که بخواهد، ایجادش میکند. چنین نیست که اگر او معطی است، واجد اعطای خود باشد. به خدا چنین نیست. او موجد اعطای خویش است، نه واجد اعطای خویش. چنین نیست که او، معطی، واجد، مالک اعطای خویش… نه اینکه معطی، واجد اعطای خویش است. چنین نیست که او علتی باشد و مخلوقات، معلولش؛ و یا او را «علة العلل»… او مُعلِّلِ علت است. هیچ سنخیتی با علت و معلولات ندارد، ندارد و ندارد. از او نه اشرف و نه اخص، هیچکدام صادر نمیشود. هم اشرف و هم اخص، خلق اویند. چنین نیست که او کل اشیاء باشد، بلکه کل اشیاء از منشآت اوست. او در خود و از خود نمیآفریند. خارجیت ندارد که در خارجیت بیافریند. چنین نیست که او با چیزی اشتراکی داشته باشد، بلکه هرچه غیر اوست، آفریدۀ اوست، مبدع آن است. او از خود مرتبه و درجهای صادر نمیکند. چنین نیست که او جزئی از کل باشد. زاده نشده و تولد نیافته، و نه از وسایطی. چنین نیست. او پرتوی از روشنایی، یا آبی از چشمه، میوهای از درخت، یا اوجالحقایق باشد. همۀ اینها نشانه آن تیرگی… چنین نیست. چنین نیست که به وجود آمده باشد، چه از هست، چه از نیست. چنین نیست که خود به خود به وجود آمده باشد. چنین نیست که انرژی آزاد شده از اجسام باشد، یا نیروی جواهر، یا لذت لذایذ. این کلام امام حسین، عصای حسینی است، اژدهای حسینی؛ تمام سحر ساحرانِ شبهفیلسوفان را به یکجا میبلعد. برای هیچ سحر شرکی، اجازه خودنمایی نمیدهد. مواظب گردابهای شرک باشیم.
💎 حسین، این زجاجه، این آیه نور
تا حسین را داریم، آن عصای عصاها را در جان خود داریم. امام حسین (ع) به کربلای توحید بر علیه شرک قیام نموده است و قیامش به پایان نرسیده است. امام حسین (ع) را به میدان توحید تنها نگذاریم. امام حسین ما چیست؟ این زجاجه، آیۀ نور. میخواهم از زجاجهاش بگویم، از وجود زجاجهاش. مولا امیرالمؤمنین علی (ع) وارد مسجد شدند. جابر میگوید: «در داخل مسجد کوفه، آقا امیرالمؤمنین علی (ع) را دیدم که با انگشت مبارک خود چیزی را مینوشتند و میخندیدند.» به او گفتم: «ای امیرالمؤمنین، چه امری تو را میخنداند؟» فرمود: «تعجب میکنم که کسی این آیه را میخواند اما حق شناخت آن را نمیداند.» پرسیدم: «کدامین آیه است یا امیرالمؤمنین؟» «الله نور السماوات والارض، مثل نوره…». میخواهم خودم را بسنجم که چقدر امام حسین (ع) را میشناسم. آیا میتوانم تجسمی از امام حسین در دلم بیاورم؟ منظرۀ باطنی از امام حسین بگیرم؟ جمالش را بگیرم؟ شهود کنم؟ آقا میفرماید: «الله نور السماوات…». این مشکات، محمد است. مصباح، من، مصباح هستم. اگر شیشه دور فانوس نباشد، روشناییاش چگونه خواهد بود؟ این حباب است که نور را به آغوش میکشد و منتشر میسازد. اگر به بالای سر خود نگاه کنیم، ما در واقع زجاجه را میبینیم. این منتشراتی که هست، این منظرهای که از آسمان میبینیم، در واقع منظرۀ زجاجۀ آسمان است. حقیقت چیز دیگری است. اگر این زجاجۀ آسمان نبود، در آسمان هیچ ستارهای نمیدیدیم. عجایب است! حقیقت کجاست؟ صیاد است. این زجاجه که آن علم را، آن نور را، به آغوش میکشد و تفسیرش میکند. پس زجاجه، آشنا به نور است؛ نور را به آغوش میکشد، عاشق نور است، آشنای نور است. یعنی اگر این حباب نبود، آشنایی به نور نبود، با آن نور ارتباطی گرفته نمیشد، آن منتشرِات نور هم نبود. راز اشراق نور این است. من که میبینم، من که به شهود نور میرسم، من که روشنایی را درمییابم، به خاطر ترجمۀ همان حباب است؛ همان حقیقتی به نام زجاجه. یعنی مترجم علم. زجاجه یعنی نمایشی از علم. زجاجه یعنی معانقۀ زجاجه با نور. اتفاقی که میافتد میان آن نوری که هست… من هرچه به نور بنگرم، چیزی درنخواهم یافت. باید که برای من ترجمه شود. کیست مترجم این جهان هستی؟ علم در این جهان هستی اما… حسین به ما میرسد. زجاجِ وجودش، ترجمۀ علم بر کل جهانیان است. آن ارتباطی که میگیرد… زجاجه یعنی لوح عاشق. زجاجه یعنی مصافحۀ نور با جان عاشق. زجاجه یعنی جمال نور. زجاجه یعنی جهانِ قابل شهود، شهود؛ پرده، کشف پرده از جمال نور. پرده میافکند. این زجاجه از جمال نور پرده نمیافکند، ما چیزی شهود نمیکردیم؛ همانطوری که اگر زجاجه نبود به آسمان مینگریستیم، چیزی نمییافتیم. نگاه به حسین، نگاه به حقایق جهان هستی است. ما با بیکرانگی سروکار داریم. منِ محدود با نامحدود چگونه میتوانم ارتباط بگیرم؟ حسین این ناممکن را ممکن ساخته است. با حسینش، بینهایت را ترجمه نموده است. من چقدر است آن طعمی که حس میکنم… آن طعمی که حس میکنم، همان طعم زجاجۀ حسین است. حسین، زجاجۀ حقایق در این جهان هستی است. منظرۀ گل، یعنی زجاجۀ گل است، انعکاس نور خورشید است در زجاجۀ نور. تمام زیبایی، حقیقت زیبایی در این جهان هستی… اگر نبود آن زجاجۀ زیبایی، آن حقیقتِ زجاجه، کسی از زیبایی درکی نداشت. حسین، زیبایی را ترجمه میکند. حسین، لذت را نیز ترجمه میکند و به کل جهان هستی ترجمه میکند؛ هم لمس را، هم شم را، همه چیز را حسین ترجمه میکند. به واقع، زجاجه است؛ زجاجۀ نور است. اگر زجاجه به دیدۀ ما، اگر نور به دیدۀ ما نتابد، به سمع ما نتابد، به کلام ما نتابد، ما نه دیدهای خواهیم داشت و نه چیزی را خواهیم دید و نه چیزی را خواهیم چشید، نه لذتی را، طعمی را، شیرینی را حس خواهیم کرد و نه چیزی از درک در ما خواهد بود.
🌌 حسین، حسِ جهان، جهانِ هست
هر چیزی زجاجهای دارد. کل جهان هستی از ملک تا ملکوت را به ما انعکاس میدهد. از اول تا به آخر در جان حسین جمعاند؛ همه را منتشر میکند. جهان بدون حسین، جهانِ بیزجاجه است. اگر حسین نبود، همه از اسماء حُسنای خدا محروم بودند؛ حُسنی نمیماند، درکی از محاسن نبود. امام حسین (ع)، طعم خوش بندگی الهی است. حواس ما در برابر تابشهای علمی مثل زجاجه عمل میکنند؛ با قلم نوری، تفسیر نوری میکنند. ترجمان صوتی علماند؛ با قلم صوتی، تفسیر علمی میکنند. و حسین یک حس جهانی است؛ جهان هستی را به واقعیتها و حقایق آشنا تفسیر میکند. حس ناب بندگی الهی را ایجاد میکند. امام حسین (ع)، علم و نور، زیبایی و لذت و حقایق را محسوس و معقول میکند. زجاجۀ شکوه هر حقیقت است. حسین، حسِ جهان، جهانِ هست. ما با او به همه حس جهانی، به طعم جهانی، به درک جهانی هستیم. حال، زجاجۀ قرآن جای، زجاجۀ بطنیات قرآن، زجاجۀ عشق، زجاجۀ شهادت، زجاجۀ امامت.جۀ امامت.
نظرتون در مورد این پست چیه؟