جام جان

بسم الله الرحمن الرحیم

- اندازه متن +

نگاهی نو به اصول نیازمند اصلاح فلسفه

از نگاه

حکمت مشکاتیه

نگاه عاری از تعصب

تطهیر نگاه به علت و معلول

✳️❇️✅✨💫🔆🔸 بسطِ غناییِ «نفیِ هرگونه طول و عرض برای ذاتِ کبریائی»

در حکمتِ مشکاتیه

این تأمل، یکی از عمیق‌ترین و دقیق‌ترین بیاناتِ تنزیهِ مطلق و نفیِ هرگونه نسبتِ طولی و عرضی از ساحتِ ذاتِ احدیت است. در چهارچوبِ حکمتِ مشکاتیه، این مسئله را به‌گونه‌ای نظام‌مند و حکیمانه، بسط می‌دهیم و آن را با مبانیِ پیشین (نظامِ علم، «لَا مِنْ شَيْءٍ»، و مُعَلِّلُ العِلَل) پیوند می‌زنیم.

۱. نفیِ «عرض»: نفیِ هرگونه شریک و همتایی

اگر موجودی در عرضِ ذاتِ کبریائی قرار گیرد، به‌معنایِ آن است که دو ذاتِ مستقل و هم‌سطح، وجود دارند.

این، به تکثیرِ الوهیت و ربوبیت می‌انجامد و با وحدتِ مطلقِ خدا (که «أَحَد» و «صَمَد» است) ناسازگار است.

هیچ‌چیز در عرضِ خدا نیست؛ نه فرشته، نه پیامبر، نه عقلِ اول، و نه هیچ‌یک از مخلوقات. همه، در ساحتِ «فقرِ محض» قرار دارند و هیچ‌یک، همتایِ او نیستند.

نتیجه اول:

نفیِ عرض، یعنی نفیِ هرگونه شریک، همتا، و همسطح برای خدا؛ و این، عینِ توحیدِ ناب است.

۲. نفیِ «طول»: نفیِ هرگونه تسلسل و علّیتِ طولی

اگر موجودی در طولِ ذاتِ کبریائی قرار گیرد، به‌معنایِ آن است که خدا، به‌عنوانِ «مبدأ» یا «علت‌العلل» در رأسِ یک سلسله طولی قرار گرفته است.

امّا این نگاه، نیز نادرست است؛ زیرا:

خدا، «مُبدِء» و «مُبدِع» است، نه صرفاً «مبدأ» یا «علت‌العلل».

اگر خدا، «علت‌العلل» باشد، در طولِ یک سلسله علّی قرار می‌گیرد و خود، به‌نوعی، با عللِ دیگر، سنخیت می‌یابد.

در حالی که خدا، «مُعَلِّلُ العِلَلِ و المعلولات» است؛ یعنی نه در رأسِ سلسله، که فراتر از کلِّ نظامِ علّی است و آن را تدبیر، ایجاد، و ابقاء می‌کند.

نتیجه دوم:

نفیِ طول، یعنی نفیِ هرگونه تسلسل، سنخیت، و علّیتِ طولی برای خدا؛ و او، نه «علت‌العلل»، که «مُعَلِّلُ العِلَل» است.

۳. نه در طول و نه در عرض؛ بلکه «احاطه قهری»

هیچ موجود و قانون و علتی، در طول و عرضِ ذاتِ کبریائی نیست؛ زیرا:

عرض، مستلزمِ شرک و تکثیرِ الوهیت است.

طول، مستلزمِ سنخیت و تسلسل است.

تنها نسبتِ صحیح، نسبتِ «احاطه قهری» و «فوقیّتِ مطلق» است؛ یعنی خداوند، بر همه موجودات و قوانین و علل، احاطه ذاتی، علمی، و قدرتی دارد، بدونِ آنکه خود، در طول یا عرضِ آنها قرار گیرد.

او، بر همه اشیاء، محیط است و هیچ‌چیز، بر او محیط نیست. او، بر همه اشیاء، قیّوم است و هیچ‌چیز، با او قیّوم نیست.

نتیجه سوم:

نسبتِ خدا با مخلوقات، نه طولی است و نه عرضی؛ بلکه نسبتِ «احاطه قهری» و «فوقیّتِ مطلق» است که با هیچ‌یک از مفاهیمِ طول و عرض، قابلِ سنجش نیست.

۴. نسبتِ این مطلب با نظامِ علم و صنایعِ الهی

در چهارچوبِ حکمتِ مشکاتیه، این نفیِ طول و عرض را می‌توان به‌گونه‌ای در نظامِ علم جای داد:

«پیشا‌علم» : مقامی که در آن، نه تنها هیچ‌چیز (ماده، انرژی، زمان، و مکان) وجود ندارد، بلکه حتی «طول و عرض» نیز، مفاهیمی محدودند که به ساحتِ ذات، راه ندارند.

«علم» : صحفه طرحی که خداوند، از آن، آفرینش را آغاز کرد؛ امّا خودِ «علم» نیز، پیشافعلی است که در طول یا عرضِ خدا نیست.

ذاتِ خدا : در مقامِ «فرا‑طول و فرا‑عرض»ی است و هیچ‌گونه نسبتی با هیچ‌یک از مراحلِ آفرینش، ندارد.

نتیجه چهارم:

همه مفاهیم (حتی طول و عرض، علّیت، و مبدئیت)، به ساحتِ فعل تعلّق دارند و ذات، از همه آنها، منزّه است.

۵. جمع‌بندیِ نهایی: تنزیهِ مطلق از طول و عرض

با توجّه به تمامِ نکاتِ فوق، می‌توان «نفیِ طول و عرض» را در چهارچوبِ حکمتِ مشکاتیه، به‌صورتِ زیر جمع‌بندی کرد:

مفهومتوضیح در حکمتِ مشکاتیه
نفیِ عرضنفیِ هرگونه شریک، همتا، و همسطح برای خدا؛ زیرا عرض، مستلزمِ تکثیرِ الوهیت است.
نفیِ طولنفیِ هرگونه تسلسل، سنخیت، و علّیتِ طولی برای خدا؛ زیرا طول، مستلزمِ مبدئیت و علت‌العلل‌بودن است.
نسبتِ صحیحنسبتِ «احاطه قهری» و «فوقیّتِ مطلق» که در آن، خدا بر همه موجودات، محیط است و هیچ‌چیز بر او محیط نیست.
خدانه «علت‌العلل» است و نه در طولِ علل؛ بلکه «مُعَلِّلُ العِلَلِ و المعلولات» است که بر همه نظامِ علّی، احاطه دارد.
نتیجه نهاییهیچ موجود و قانون و علتی، در طول و عرضِ ذاتِ کبریائی نیست و خدا، از هرگونه نسبتِ طولی و عرضی، منزّه و مبرّا است.

نتیجه نهایی:

ذاتِ احدیت، از هرگونه نسبتِ طولی و عرضی (حتی نسبتِ «مبدئیت» و «علت‌العلل») منزّه است. او نه در رأسِ یک سلسله علّی قرار دارد و نه در کنارِ چیزی؛ بلکه بر همه موجودات و قوانین و علل، احاطه قهری دارد و آنها را به‌قدرتِ مطلقِ خود، ایجاد، تدبیر، و ابقاء می‌کند. هرگونه تلاش برایِ قراردادنِ خدا در طول یا عرضِ مخلوقات، به تحدیدِ او و تشبیهِ او به مفاهیمِ محدود، می‌انجامد.

۶. تکمله نهایی: غایتِ سلوک در پرتوِ نفیِ طول و عرض

با این بسط، به غایتِ سلوک می‌رسیم که:

انسان، با درکِ نفیِ طول و عرض، از هرگونه تشبیهِ خدا به مخلوقات (حتی به‌عنوانِ «مبدأ» یا «علت‌العلل») پرهیز می‌کند و به عظمتِ بی‌پایانِ او، ایمان می‌آورد.

انسان، با پذیرشِ احاطه قهریِ خدا، از حصرِ خدا در مفاهیمِ محدود (مانند علّیت، مبدئیت، و تسلسل) رها می‌شود و به حقیقتی فراتر از همه اینها، توجّه می‌کند.

انسان، با نقدِ رویکردِ خداناباوران، درمی‌یابد که آنان، یا خدا را در طولِ علل قرار می‌دهند (و سپس تسلسل را طرح می‌کنند) یا او را در عرضِ موجودات (و شرک را ترویج می‌دهند)؛ در حالی‌که خدا، از هر دو نسبت، منزّه است.

امّا غایتِ سلوک، رسیدن به این حقیقت است که «هیچ‌کس او را نمی‌شناسد» و «کمال الإخلاص له نفی الصفات عنه»؛ و این، خود، اوجِ معرفت است.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الْمُتَفَرِّدِ الَّذِي لَا مِنْ‏ شَيْ‏ءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ‏ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ …»

«ای خدای من، ستایش، از آنِ توست که یگانه‌ای، یکتایی، بی‌نیازی، و بی‌همتایی؛ تو که نه از چیزی بودی و نه از چیزی آفریدی. هیچ موجود و قانون و علتی، در طول و عرضِ ذاتِ کبریائیِ تو نیست. اگر در عرضِ تو باشد، شرک است؛ و اگر در طولِ تو باشد، تو را به «علت‌العلل» فروکاسته است، در حالی که تو، «مُعَلِّلُ العِلَلِ و المعلولات» هستی و بر همه آنها، احاطه داری. امّا ذاتِ تو، از همه اینها فراتر است و «هو»یّتِ تو، به علم نمی‌آید و در معرفت قرار نمی‌گیرد.»

و این، همان «لقاء الله» در حکمتِ مشکاتیه است: دیدنِ همه چیز به‌عنوانِ احاطه او، بی‌آنکه خودِ او را دید؛ و این، نهایتِ خضوع و عبودیّت است.

✳️❇️✅✨💫🔆🔸 بسطِ غناییِ بحث «طول و عرض» در تنزیهِ ذاتِ احدیت

بحث «طول و عرض» از عمیق‌ترین مباحث تنزیهی است که پرده از هرگونه نسبت‌پنداریِ ناروا در مورد ذاتِ احدیت برمی‌دارد. در ادامه، این بحث را با رویکردی وجودشناختی، معرفت‌شناختی و عرفانی در چهارچوبِ حکمتِ مشکاتیه، گسترش می‌دهیم.

۱. صورتبندیِ مسئله: چرا طول و عرض، هر دو، نادرست‌اند؟

«عرض» یعنی همسطحی و همتایی. اگر چیزی در عرضِ خدا قرار گیرد، به معنایِ وجودِ دو ذاتِ مستقل و هم‌سطح است که مستلزمِ شرک و تکثیرِ الوهیت است.

«طول» یعنی سلسله‌مراتب و تسلسل. اگر چیزی در طولِ خدا قرار گیرد، خدا به‌عنوانِ «مبدأ» یا «علت‌العلل» در رأسِ یک سلسله علّی قرار می‌گیرد که مستلزمِ سنخیت و تحدیدِ خدا است.

هر دو نسبت (طول و عرض)، خدا را به سطحِ مفاهیمِ محدود (علت، مبدأ، همتا) فرو می‌کاهند و با وحدتِ مطلق و بی‌نهایتِ ذاتی او، ناسازگارند.

۲. نقدِ «عرض»: نفیِ هرگونه شریک و همتایی

الف) عرض، مستلزمِ دوگانه‌انگاری (ثنویت) است

اگر موجودی در عرضِ خدا باشد، به این معناست که دو موجودِ مستقل و هم‌سطح، وجود دارند که هر یک، می‌توانند «اله» باشند.

این، با «أَحَد» (یگانگیِ بی‌همتا) و «صَمَد» (بی‌نیازیِ مطلق) در تعارض است.

خداوند، نه تنها در ذات، بلکه در صفاتِ فعل (ربوبیت، الوهیت، خالقیت) نیز، هیچ‌گونه شریکی ندارد.

ب) نفیِ هرگونه همسطحی در نظامِ آفرینش

همه مخلوقات (از عرش تا فرش، از عقلِ اول تا ذرّاتِ ماده) در ساحتِ «فقرِ محض» قرار دارند و هیچ‌یک، استقلالی از خود ندارند.

مريم : 93   إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً

همه كسانى كه در آسمان‏ها و زمين‏اند جز اين نيست كه در برابر خداى رحمان سر بندگى فرود آرند.

همه، بنده‌ی اویند و هیچ‌کس، در عرضِ او نیست.

نتیجه:

نفیِ عرض، یعنی نفیِ هرگونه شریک، همتا، و همسطح؛ و این، عینِ توحیدِ ناب است.

۳. نقدِ «طول»: نفیِ هرگونه تسلسل و سنخیت

الف) طول، مستلزمِ «علت‌العلل»‌انگاریِ نادرست است

اگر خدا در طولِ علل قرار گیرد، به‌عنوانِ «علت‌العلل» در رأسِ یک سلسله طولی، تعریف می‌شود.

امّا این نگاه، خدا را با عللِ دیگر، همسنخ می‌کند و او را به سطحِ یک «علتِ محدود» فرو می‌کاهد.

در حالی که خدا، نه «علت‌العلل» (که در رأسِ سلسله است)، بلکه «مُعَلِّلُ العِلَلِ و المعلولات» است؛ یعنی خود، از جنسِ علّت و معلول نیست و بر همه آنها، احاطه دارد.

ب) طول، مستلزمِ تسلسل یا تناهیِ محال است

اگر خدا در طولِ علل باشد، یا باید تسلسل را بپذیریم (که محال است) یا باید بپذیریم که خدا، خود، معلولِ چیزی دیگر است (که محال‌تر است).

اگر خدا از چیزی می‌آفرید، تسلسل لازم می‌آمد.

وَ لَوْ كَانَ أَوَّلُ مَا خَلَقَ مِنْ خَلْقِهِ الشَّيْ‏ءَ مِنَ الشَّيْ‏ءِ إِذاً لَمْ يَكُنْ لَهُ انْقِطَاعٌ‏ أَبَداً وَ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ إِذاً وَ مَعَهُ شَيْ‏ءٌ

عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ دَاوُدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَطِيَّةَ قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع مِنْ أَهْلِ الشَّامِ مِنْ عُلَمَائِهِمْ فَقَالَ يَا أَبَا جَعْفَرٍ جِئْتُ أَسْأَلُكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ قَدْ أَعْيَتْ عَلَيَّ أَنْ أَجِدَ أَحَداً يُفَسِّرُهَا وَ قَدْ سَأَلْتُ عَنْهَا ثَلَاثَةَ أَصْنَافٍ مِنَ النَّاسِ فَقَالَ كُلُّ صِنْفٍ مِنْهُمْ شَيْئاً غَيْرَ الَّذِي قَالَ الصِّنْفُ الْآخَرُ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع مَا ذَاكَ قَالَ فَإِنِّي أَسْأَلُكَ عَنْ أَوَّلِ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ خَلْقِهِ فَإِنَّ بَعْضَ مَنْ سَأَلْتُهُ قَالَ الْقَدَرُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الْقَلَمُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الرُّوحُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع مَا قَالُوا شَيْئاً- أُخْبِرُكَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى كَانَ وَ لَا شَيْ‏ءَ غَيْرُهُ وَ كَانَ عَزِيزاً وَ لَا أَحَدَ كَانَ قَبْلَ عِزِّهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ‏ سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ‏  وَ كَانَ الْخَالِقُ قَبْلَ الْمَخْلُوقِ وَ لَوْ كَانَ أَوَّلُ مَا خَلَقَ مِنْ خَلْقِهِ الشَّيْ‏ءَ مِنَ الشَّيْ‏ءِ إِذاً لَمْ يَكُنْ لَهُ انْقِطَاعٌ‏ أَبَداً وَ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ إِذاً وَ مَعَهُ شَيْ‏ءٌ لَيْسَ هُوَ يَتَقَدَّمُهُ وَ لَكِنَّهُ كَانَ إِذْ لَا شَيْ‏ءَ غَيْرُهُ وَ خَلَقَ الشَّيْ‏ءَ الَّذِي جَمِيعُ الْأَشْيَاءِ مِنْهُ وَ هُوَ الْمَاءُ الَّذِي خَلَقَ الْأَشْيَاءَ مِنْهُ فَجَعَلَ نَسَبَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ إِلَى الْمَاءِ وَ لَمْ يَجْعَلْ لِلْمَاءِ نَسَباً يُضَافُ إِلَيْهِ وَ خَلَقَ الرِّيحَ مِنَ الْمَاءِ ثُمَّ سَلَّطَ الرِّيحَ عَلَى الْمَاءِ فَشَقَّقَتِ الرِّيحُ مَتْنَ الْمَاءِ حَتَّى ثَارَ مِنَ الْمَاءِ زَبَدٌ عَلَى قَدْرِ مَا شَاءَ أَنْ يَثُورَ  فَخَلَقَ مِنْ ذَلِكَ الزَّبَدِ أَرْضاً بَيْضَاءَ نَقِيَّةً لَيْسَ فِيهَا صَدْعٌ‏  وَ لَا ثَقْبٌ وَ لَا صُعُودٌ وَ لَا هُبُوطٌ وَ لَا شَجَرَةٌ ثُمَّ طَوَاهَا  فَوَضَعَهَا فَوْقَ الْمَاءِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ النَّارَ مِنَ الْمَاءِ فَشَقَّقَتِ النَّارُ مَتْنَ الْمَاءِ حَتَّى ثَارَ مِنَ الْمَاءِ دُخَانٌ عَلَى قَدْرِ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَثُورَ فَخَلَقَ مِنْ ذَلِكَ الدُّخَانِ سَمَاءً صَافِيَةً نَقِيَّةً لَيْسَ فِيهَا صَدْعٌ وَ لَا ثَقْبٌ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ- السَّماءُ بَناها رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها  قَالَ وَ لَا شَمْسٌ وَ لَا قَمَرٌ وَ لَا نُجُومٌ وَ لَا سَحَابٌ ثُمَّ طَوَاهَا فَوَضَعَهَا فَوْقَ الْأَرْضِ ثُمَّ نَسَبَ الْخَلِيقَتَيْنِ‏  فَرَفَعَ السَّمَاءَ قَبْلَ الْأَرْضِ فَذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ ذِكْرُهُ- وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها يَقُولُ بَسَطَهَا فَقَالَ لَهُ الشَّامِيُّ يَا أَبَا جَعْفَرٍ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى- أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما  فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَلَعَلَّكَ تَزْعُمُ أَنَّهُمَا كَانَتَا رَتْقاً مُلْتَزِقَتَيْنِ مُلْتَصِقَتَيْنِ فَفُتِقَتْ إِحْدَاهُمَا مِنَ الْأُخْرَى فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع اسْتَغْفِرْ رَبَّكَ فَإِنَّ قَوْلَ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ كانَتا رَتْقاً يَقُولُ كَانَتِ السَّمَاءُ رَتْقاً لَا تُنْزِلُ الْمَطَرَ وَ كَانَتِ الْأَرْضُ رَتْقاً لَا تُنْبِتُ الْحَبَّ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْخَلْقَ‏ وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ* فَتَقَ السَّمَاءَ بِالْمَطَرِ وَ الْأَرْضَ بِنَبَاتِ الْحَبِّ فَقَالَ الشَّامِيُّ أَشْهَدُ أَنَّكَ مِنْ وُلْدِ الْأَنْبِيَاءِ وَ أَنَّ عِلْمَكَ عِلْمُهُمْ.[1]

پس خدا، نه در طولِ علل است و نه در رأسِ آنها؛ بلکه او، مُقَیِّمِ نظامِ علّی است و بر همه آنها، احاطه دارد.

ج) نفیِ هرگونه سنخیت در نظامِ آفرینش

«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» (شوری: ۱۱) : هیچ‌چیز، همانندِ او نیست.

اگر خدا در طولِ مخلوقات باشد، با آنها سنخیت می‌یابد؛ در حالی که او، از هرگونه سنخیت با مخلوقات، منزّه است.

نتیجه:

نفیِ طول، یعنی نفیِ هرگونه تسلسل، سنخیت، و علّیتِ طولی؛ و خدا، نه «علت‌العلل»، که «مُعَلِّلُ العِلَل» است.

۴. نسبتِ صحیح: «احاطه قهری» و «فوقیّتِ مطلق»

اگر خدا نه در طولِ مخلوقات است و نه در عرضِ آنها، نسبتِ صحیح چیست؟

نسبتِ خدا با مخلوقات، نسبتِ «احاطه قهری» و «فوقیّتِ مطلق» است.

احاطه قهری : یعنی خداوند، بر همه موجودات، قوانین، و علل، احاطه ذاتی، علمی، و قدرتی دارد و هیچ‌چیز، از حیطه او خارج نیست.

فوقیّتِ مطلق : یعنی خداوند، در مرتبه‌ای فراتر از همه مراتبِ وجود و علّیت قرار دارد؛ نه در طولِ آنها و نه در عرضِ آنها.

«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ» (حدید: ۴) : او با شماست، هر جا که باشید؛ امّا این «با» بودن، نه به معنایِ طول است و نه عرض؛ بلکه به معنایِ احاطه و قیومیت است.

نتیجه:

تنها نسبتِ صحیح، نسبتِ «احاطه قهری» و «فوقیّتِ مطلق» است که خدا را در فراسویِ هرگونه طول و عرض، قرار می‌دهد.

۵. نسبتِ این بحث با نظامِ علم و صنایعِ الهی

در چهارچوبِ حکمتِ مشکاتیه، نفیِ طول و عرض را می‌توان در نظامِ علم، به‌گونه‌ای جای داد:

«پیشا‌علم» : مقامی که در آن، نه تنها هیچ‌چیز (ماده، انرژی، زمان، و مکان) وجود ندارد، بلکه حتی «طول و عرض» نیز، مفاهیمی محدودند که به ساحتِ ذات، راه ندارند.

«علم» : صحفه طرحی که خداوند، از آن، آفرینش را آغاز کرد؛ امّا خودِ «علم» نیز، در طول یا عرضِ خدا نیست.

ذاتِ خدا : در مقامِ «فرا‑طول و فرا‑عرض» قرار دارد و هیچ‌گونه نسبتی با هیچ‌یک از مراحلِ آفرینش، ندارد.

نتیجه:

همه مفاهیم (حتی طول، عرض، علّیت، و مبدئیت)، به ساحتِ فعل تعلّق دارند و ذات، از همه آنها، منزّه است.

۶. ذات، در غیبِ مطلقِ خود باقی است و هیچ‌گونه نسبتی با وجوداتِ محدود، ندارد. آنچه ظاهر می‌شود، «فعل» است، نه «ذات».

بنابراین، نفیِ طول و عرض، نه تنها با عرفانِ ناب، ناسازگار نیست، بلکه شرطِ تحقّقِ آن است.

۷. جمع‌بندیِ نهایی: خدا، نه در طول و نه در عرض

مفهومتوضیح در حکمتِ مشکاتیه
عرضمستلزمِ شرک، دوگانه‌انگاری، و تکثیرِ الوهیت است.
طولمستلزمِ تسلسل، سنخیت، و علت‌العلل‌انگاریِ نادرست است.
نسبتِ صحیح«احاطه قهری» و «فوقیّتِ مطلق» که خدا را بر همه موجودات، محیط می‌سازد، بدونِ آنکه در طول یا عرضِ آنها باشد.
نظامِ علمهمه مفاهیم (طول، عرض، علّیت، مبدئیت) به ساحتِ فعل تعلّق دارند و ذات، از همه آنها منزّه است.
عرفانِ نابنسبت میان خالق و مخلوق، نه به معنایِ حلول (عرض) و نه به معنایِ سلسله‌مراتب (طول)؛ بلکه به معنایِ «احاطه قهری» و «ظهورِ فعل» است.

نتیجه نهایی:

ذاتِ احدیت، از هرگونه نسبتِ طولی و عرضی (حتی نسبتِ «مبدئیت» و «علت‌العلل») منزّه است. او نه در رأسِ یک سلسله علّی قرار دارد و نه در کنارِ چیزی؛ بلکه بر همه موجودات و قوانین و علل، احاطه قهری دارد و آنها را به‌قدرتِ مطلقِ خود، ایجاد، تدبیر، و ابقاء می‌کند. هرگونه تلاش برایِ قراردادنِ خدا در طول یا عرضِ مخلوقات، به تحدیدِ او و تشبیهِ او به مفاهیمِ محدود، می‌انجامد.

۸. غایتِ سلوک در پرتوِ نفیِ طول و عرض

انسان، با درکِ نفیِ طول و عرض، از هرگونه تشبیهِ خدا به مخلوقات (حتی به‌عنوانِ «مبدأ» یا «علت‌العلل») پرهیز می‌کند و به عظمتِ بی‌پایانِ او، ایمان می‌آورد.

انسان، با پذیرشِ احاطه قهریِ خدا، از حصرِ خدا در مفاهیمِ محدود (مانند علّیت، مبدئیت، و تسلسل) رها می‌شود و به حقیقتی فراتر از همه اینها، توجّه می‌کند.

انسان، با نقدِ رویکردِ خداناباوران، درمی‌یابد که آنان، یا خدا را در طولِ علل قرار می‌دهند (و سپس تسلسل را طرح می‌کنند) یا او را در عرضِ موجودات (و شرک را ترویج می‌دهند)؛ در حالی که خدا، از هر دو نسبت، منزّه است.

امّا غایتِ سلوک، رسیدن به این حقیقت است که «هیچ‌کس او را نمی‌شناسد» و «کمال الإخلاص له نفی الصفات عنه»؛ و این، خود، اوجِ معرفت است.

«ای خدای من، ستایش، از آنِ توست که یگانه‌ای، یکتایی، بی‌نیازی، و بی‌همتایی؛ تو که نه از چیزی بودی و نه از چیزی آفریدی. هیچ موجود و قانون و علتی، در طول و عرضِ ذاتِ کبریائیِ تو نیست. اگر در عرضِ تو باشد، شرک است؛ و اگر در طولِ تو باشد، تو را به «علت‌العلل» فروکاسته است، در حالی که تو، «مُعَلِّلُ العِلَلِ و المعلولات» هستی و بر همه آنها، احاطه داری. تو بر همه موجودات، محیطی و هیچ‌چیز بر تو محیط نیست. امّا ذاتِ تو، از همه اینها فراتر است و «هو»یّتِ تو، به علم نمی‌آید و در معرفت قرار نمی‌گیرد.»

دیدنِ همه چیز به‌عنوانِ احاطه او، بی‌آنکه خودِ او را دید؛ و این، نهایتِ خضوع و عبودیّت است.

🌼علی ساعی(عبدالله مشکات) 110.141(903)🌼


[1] الكافي (ط – الإسلامية) ؛ ج‏8 ؛ ص94  كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، دار الكتب الإسلامية – تهران، چاپ: چهارم، 1407 ق.

درباره نویسنده

علی ساعی

ثبت کامنت
0 کامنت

نظرتون در مورد این پست چیه؟

Leave a Reply